ما دهه شصتی ها واقعا به سمت فرتوت شدن داریم پیش میریم. مدتیه که اصلا دوست ندارم بالش زیر سرم سفت و ترخت باشه. باید نرم وملایم سرمو فرو ببرم.
کله ام درد میگیره انگار.
هربار میریم پارک نیکآیین با اون وسیله ورزشی کثافتا هم باید کار کنه. تهش هم بازوهاشو میده بالا فیگور میگیره میگه ببین چه بدنم عصلانی شده، فقط مونده شکمم سیکس پک بشه.
یه بار یه بچه بهش گفت باید شنا بری شکمت اونجوری بشه، سریع دراز کشید شنا رفت بهش یاد بده.
هوا عاااالی شده انگار نه انگار ۱۰روز از تیر گذشته.
دو هفته پیش هم جنگل آنچنان مه بود دوست داشتم همون گوشه کنارها وسط اونهمه مه و ابر و خنکی بمیرم آفتاب و گرمای سگ پز نبینم.
به بابای نیک آیین گفتم شما مردا تا دوستدختر دارین تمام تلاشتون اینه نفهمه بی پول شدین یوقت. وقتی زن میگیرین تمام هم و غمتون اینه باور کنه بی پول و بدبختین.
یه کتاب قدیمی دخترعمه ام از عهد عتیق داره.بیست سال پیش برام سرکتاب باز کرد. گفت توی ۹سالگی،۲۳سالگی،۶۵سالگی احتمال مردنت هست.
به بابای نیکآیین گفتم خوب موقع می میرم، میتونی بعدش زن جوون بگیری.