کاش جایی کنار دریا زندگی میکردم تا صبحها طلوع رو تماشا کنم، یا حوالی کوهستانی که میشد ابرها رو از نزدیک دید یا وسط تپههای سرسبز و گلدار خونهی کوچیکی داشتم و بزغالهای همبازیم بود. اما چهکنم که این شهر لجوج زنجیری به پام بسته که نذاشته هیچوقت بیشتر از چند قدم ازش دور بشم.
دوست داشتم تو یه کتابفروشی کار کنم تا وقتی مشتری نیومده بتونم کتاب بخونم اومد هم بتونم کتاب بخونم رفتم بتونم کتاب بخونم تهشم حقوق بگیرم بابت کتاب خوندن :)
شبها بیتوجه به تاریکی هوا، با هدفونم یواشکی میرم پشتبوم، روی چهارپایهی چوبی میشینم، به آسمون زل میزنم و هواپیماهایی که از بالای سرم رد میشن رو دونهدونه میشمرم. همین دلخوشی پیشپاافتاده خستگی کل روزم رو میشوره و با خودش میبره.
امشب دلم میخواست نامهای برای خدا بنویسم و بذارمش توی پاکت، تمبر بزنم و شال و کلاه کنم برم توی خیابون تا دنبال یه صندوق پستی بگردم. بعدش با خوشحالی برگردم خونه و هر روز منتظر بمونم که جوابم با نامهای دیگه از راه برسه.
امشب به ترانهای گوش دادم که قصهی گوسالهی غمگینی بود که بستنش به گاری و میخوان ببرنش برای کشتن. مزرعهدار بهش میگه بیخود گلایه نکن، کی بهت گفته گوساله باشی؟ چرا بال نداری تا مثل پرستو آزادانه پرواز کنی؟ پس تقصیر خودته که باید کشته بشی. البته این داستان کاملاً نمادینه.
دلم میخواد قشنگ پیر بشم. هر از گاهی پیراهنهای رنگارنگ بپوشم و با نوههام پا برهنه بریم لب دریا، وقتی یخ زدیم بشینیم لب ساحل و به موج ها نگاه کنیم و منم قصههایی که تا حالا نشنیدن رو براشون تعریف کنم.