یه برنامه جدیددارم برای شاگردام که تو این دو روز چند بار پیش امد که یه سری آدم جدید رو اضافه کنم بهش اما حرف تو حرف امد و اصلا مطرح نکردم و واقعا به این فکر کنم جدی جدی این مسیر طلبیدنیه و خب فقط شاگردهای اون کلاسمو طلبیده :)))
امشب وسط حرفامون، هم من یه لحظه از خودم تعجب کردم هم اونا!
من از اینکه چقدر دلم برای این نسخه خودم تنگ شده بود؛
اونا از اینکه چرا من تا حالا این نسخه امو رو نکرده بودم.
برگشتیم سر نقطه اول که، آدمایی که حرف مشترک دارم از جنس خودم، باهاشون تو لانگ دیستنس ام.
سگم رفت.
بردیا برای اولین بار بخاطر از دست دادن چیزی یا کسی داره گریه میکنه؛ بغلش کردم، به ستاره چشمک زن روبروم نگاه میکنم و به این فکر میکنم احتمالا چیزی تو من بعد از این از دست دادن های متوالی مرده.
@matinbalabadi میگم خداروشکر :))) دیگه الان تو دوره ای از زندگی ام که واقعا استقبال میکنم اگه کسی میخواد ناامیدم کنه زودتر اینکارو انجام بده! اینطوری زودتر تکلیفت با طرف مقابلت روشن میشه و راحت تر میذاریش کنار.