از دیروز عصر که گشت مزخرف ارشاد برای لباس بچهی دو سال و هشتماهه تذکر داد، تپش قلبم قطع نمیشه.
چه ذهن مریضی ممکنه با یک بچه تحریک بشه که شماها اینطور پا گذاشتین رو گلوی ما.
«پلاژ بانوان» عجیبترین جای جهانه.
به فاصلهی یک پرده مرز همه چیز تغییر میکنه.
اما امروز متوجه شدم که آدمها چهقدر کمتر از قبل به برهنگیِ هم نگاه میکنند و چه قدر فرم بدنهای مختلف پذیرفتهتر شده.
گفت بیا بازی کنیم. گفتم هم ساعت گوشی امروز تو تموم شده هم من دستدرد دارم انقدر بازی کردیم.
بعد خانم فرمودند: رمز موفقیت تو همین دردِ دسته. یعنی داری در روبلاکس پیشرفت میکنی 🙄
مرز آزادی رو کی تعیین میکنه؟
همه تا جایی وسط بازی هستند. بعد ناگهان اشک ریزان از آزادی سر میدهند؟ همونی که از ترسش حجاب سر مهمان برنامه میکنی یک روزی هم زیر پای خودت رو میکشه برادر. وگرنه که ما هم یک عمر تو این مملکت داریم میدوییم و هر روز عقبتر و منزویتر شدیم.
از دی و بعد جنگ تو فاز ناامیدی و افسردگی عمیق بودم. ساعتها یه جا مینشستم و هیچ کاری نمیکردم. اما این یک ماه اخیر دچار اضطراب عجیبی شدم. طوری که نمیتونم دیگه جایی بند شم. بی تمرکز و گاهی همراه با تهوع. از همه چیز خسته و در زمانهایی متنفرم.