عزیزِ جان، دقیقاً هفت ماه است که رفتهای و دیگر ندارمت؛
هفت ماه است نبودنت را با خودم به دوش میکشم،
بیآنکه این رنج، خیالِ رفتن داشته باشد.
تو عزیزترین رنج منی،
زیباترین زخمی که دلم هنوز درمانش را نمیخواهد.
چه دنیای عجیبی برای خودم ساختهام؛
تو نیستی، اما نبودنت همهجا هست.
اگرچه باغ دلم را خزان گرفت، هنوز
بهار میرسد از عمقِ خاکِ مدفونِ خویش
مرا ز رفتنِ یاران مپرس، ای دل من
که آدمیست، گاهی غریب در وطنِ خویش
نه هر که رفت، غمِ رفتنِ مرا خواهد برد
نه هر که ماند، توانست ماند در دلِ خویش
🙃
دلم به فرداهای نیامده خوش است؛
به صبحهایی که هنوز نرسیدهاند
و قصههایی که هنوز آغاز نشدهاند…
تابستان رو به پایان است و طبیعت، آرامآرام رنگ عوض میکند.
شاید پاییز امسال، چیزی فراتر از تغییرِ برگها با خود داشته باشد…
و من، زندگی را با تمامِ ناتمامهایش دوست دارم. 🍂
#پاییز
این روزها انگار همهچیز همزمان روی سرم آوار شده؛
ذهنم آرام نمیگیرد، فکرها پشتِ هم میآیند و تمام نمیشوند.
و من، میان این همه شلوغی، آرامآرام از خودم دور میشوم.
خستگی عجیبی در جانم مانده؛
و یاد گرفتهام طوری راه بروم که کسی نفهمد چقدر خستهام.
این روزها دلم
نه تمنای رفتن دارد، نه میلِ ماندن؛
فقط خسته است از چیزی
که میتوانست ساده و زیبا باشد و نشد.
نه دلتنگیست، نه پشیمانی؛
یک دلگیریِ نجیب است
که آرامآرام
از دلِ من عبور میکند.
#دلگیری
گاهی نه دلت شکسته، نه پشیمانی؛ فقط یکجایی میفهمی چیزی که برایش اینهمه فکر کردی، ارزشِ ماندن نداشته.
و عجیبترین بخش ماجرا این است که بعد از رفتنش، بیشتر از غم، آرامش میآید.