دکتره تو نامه نوشته بود تب ناشی از متاستاز. گفتم بیخود کرده تشخیص کار اون نیست..
انگار که منتظر همین جمله باشه امید برگشت به چشماش..
امید و آرزوی دنیامون رو با خودت بردی عزیزم..
برگردم به پارسال فقط بغلت کنم، فازِ طوری رفتار نکن که فکر کنه شرایط عادی نیستِ لعنتی رو بذارم کنار و تکون نخورم از کنارت. شر شر عرقهایی که میریختی رو خودم پاک کنم، کتفت که درد میکردو با دستگاه که نه با دستای خودم ماساژ بدم، خودم درسای بچه رو کار کنم بگم خیالت راحت..
این روزها داریم دوباره روزهای لعنتی پارسال رو زندگی میکنیم، باز هربار زنگ میزنم صدای مامان گرفتهس باز گریههای بلند بدون ملاحظهی کسی یقهمو میگیرن و ول نمیکنن. باز همه جا بوی تو رو میده، نگاه معصومت رنگ پریدهت هر لحظه جلوی چشممه و باز داره کاری از دستم برنمیاد..
تو کلاس بچهی خواهر من یکی اصرار داشت بچهی من هیچی نمیخوره پس هر روز باید براش پیتزا سفارش بدم به منم ربطی نداره که بقیه بچهها دلشون میخواد و تا میرسن خونه بهونه فستفود میگیرن.
مهد برنامه غذایی داده و همه باید طبق همون درست کنن. میوه هم سعی کنن میوههای روال مثل سیب بذارن.
یکی از مامانا تو گروه نوشته:
من بچهم سیب و این چیزا رو دوست نداره. میشه من براش انبه و دراگونفروت بذارم؟
جدی من فک میکردم اینا سناریوهای ساختگی این بلاگراس، نگو واقعیه.
هیچوقت درک نمیکردم این که میگن افسردگی چهره ندارد یعنی چی تا این که خودم..
عکسای تولدمو نگاه میکنم و باورم نمیشه این قلبِ سنگین ربطی به این لبخندا داشته باشه.
شب تولدم میتونستم بگم با به دنیا اومدن پسرم هرسال باهاش جوونتر میشم، اما روزگار طوری چرخید که فقط یک پوسته ازم داره ادامه میده در باطن یک به آخر خط رسیده.
یه بلاگره هست هروقت اینستا رو باز میکنی داره گریه میکنه. یه بار چون آیویافش نگرفته، هزار بار چون آیویافش گرفته، یه بار خواهرش میاد، یه بار دوستاش سورپرایزش میکنن، یه بار جشنه یه بار عزاس.. فرقی نمیکنه فقط داره گریه میکنه!
دیروز دکترم سپرد تا ۳ روز نباید کسی که شیمیدرمانی شده رو ببینی. گفتم برم احتمالا بعدِ شیمیدرمانی خستهس خوابیده، رسیدم دیدم تو تاریکی تنها نشسته، تا منو دید خوشال شد پا شد برام غذا گرم کنه.
موقع منصرف کردنش با بدبختی، اگر دست مینداختم و قلبمو از جاش درمیاوردم دردش کمتر بود.
روزهای بعد فوت عزیزم،شبیه تقلا برای زنده ماندن و غرق نشدنه.مجبوری برگردی سرکار و زندگی و دانشگاهت.نصیحت های بیخود بقیه رو به حساب تسلی دادن بپذیری.
زندگی هست
عزیزت نیست
و این هر ثانیه یقه تو میگیره....
عکس و فیلمای جدیدمون آمادهس، ناخوداگاهم دنبال شیر کردن ذوقم با یکی بود که جا مونده.. یادم رفته.. در لحظه دنبال حسه رو گرفتم و رسیدم به تو.
این قلب تا کی توان حمل این حسرت بزرگ رو داره؟
گاهی چیزهایی پیش میآید؛
«Sometimes Things Happen»
این جملهی جیدیونس در مورد کشتارِ عروسی سیریک است.
این جمله باید در خاطرهی ایرانیان برای همیشه ثبت شود؛
در کتابهای مدرسه و دانشگاه
بر سر در مدارس و مساجد وپاساژها
بر روی بیلبوردها و..
آنچه همهی جان ماست،برای آنها Thingsاست