اولین خاطره ای که از خورشید گرفتگی یادمه،خیلی کوچولو بودم. از چند روز قبل گفته بودن تو حدود این ساعت همه پرده ها رو بکشید و به بیرون نگاه نکنید ،به خورشید قطعا نگاه نکنید، و برای من خیلی دنیای کارتونا و���فیلما بود:)) خیلی حال کرده بودم
از یه صاحب airbnb تاکسیک ترین جواب ممکن رو کرفتم=))))
گفتم اینی که گفتن فلان مشکل هست و فلان اینا درست شدن، گفتن تشکا قدیمین؟
نوشته . بین این همه کامنت خوب فقط اینو انتخاب کردی؟:)))(لیترالی با خنده)
این همه همه گفتن خوبه اونارو ندیدی؟؟؟؟ بعد نوشته: 👇🏼👇🏼
مامانم زنگ زد!
بعد از دقایق زیادی یهو گفت چرا دماغت و صورتت قرمزه!
و شرایط خیلی آکوارد شد!
و گفتم آره:))
گفت اشکالی نداره! گفتم آره خب! بابا از اونور گفت دکترا گریه نمیکنن که:/
تیپیکال دلداری پدر من=))))(
مریض ۲۵ ساله شماره قدیمی کهمامانش بوده تو پرونده ش بودزنگ زدم مامانه برداشت خواستم سوالم ر�� بپرسم گفت نه نه نه ۲۵ سالشه باید فقط به خودش بگی!
حالا اگهمامانای ما بودن تمام راز هامونو سعی میکردن از دکتره بپرسن=)))))
فقطسردرد میخوایم
یه مریض مسلمون داشتم از مراکش خیلی شبیه مامانبزرگم و یه سری فامیلاش بود
آخر گفت مامان بابات خوبن
گفتم اره
گفت نیستن اینجا گفتم نه
بعد راجع ��ه جنگ حرف زدیم و ده دیقه گریه کردیم