نزدیکا عید سال 93 بود
طبقه سوم تخت میخوابیدم زیر لامپ 200 زرد رنگی که فاصله 2 وجبی با صورتم داشت و 24 ساعته روشن بود
صبح ها که از خواب بیدار میشدم صورتم انقد سرخ بود که از دور مث امامزاده ها میدرخشیدم
درد دارم، خیلی شدید
بعضی وقتا فراموشی میگیرم
گاهی اوقات هم حالت تهوع شدید دارم
دیگه خسته شدم
سرطان قدرتش بیشتر از منه
همش یاد دکتر اولیم میوفتم میگفت همه قرار نیست عمر طولانی داشته باشن بعضی داستانا زود تموم میشه
#سرطان#شیمی_درمانی
شروع سی سخت ترین سالی بود که تجربه میکردم و زندگی، با کلی سختی و دنده سنگین سربالایی هارو میرفتم ک برسم به جایی که میخواستم ولی وقتی از ارتفاع و بلندی لذت میبردم شروع پایانی بود و شروع سرپایینی و سقوطِ، خوبی سقوط این بود که دوباره تمام رفتن های قبلیتو دوباره میدیدی
وقتی به اتفاق های خوب زندگیم فکر میکنم، میبینم همشون بعد یه اتفاق بد، اتفاق افتادن برام یعنی همیشه یکی بوده صوامو شنیده و کمکم کرده از اون حالت بد رد بشم
ایندفعه هم کمکم کن لطفا
همیشه این موقع ها یادم میفته
یا عبدي هل یأست من رحمتي؟
امشب هم تج به عحبیه یرام اصلا دوس ندارم خونه برم، امروز از خونه ایی که چند سال زندگی میکردین رفتیم یه خونه جدید اما دوسش ندارم :-/ بعد ذینکه وسایل رو بردیم چند ساعت تو خونه خالی تنها نشسته بودم
یه سکانس از فیلم پایتخت بود ک نقی معمولی میگفت من باختم، بدم باختم سکانسش خنده دار طور بود و مسلما هممون باهاش خندیدیم، ولی من الان تو همون شرایطم زندگی رو باختم، بدم باختم.
کاش هیچوقت شروع نمیشد یا پایانش بدون ترس دست خودت بود.
چند وقته که تو فکر خودکشی ام چون واقعا لذتی نمیبرم از زندگی و روم فشار های بدیه، نمیدونم چرا تو این یه هفته اخیر ناخداگاه ک خودکار دستم میاد دلم میخواد شروع به نوشتن نامه خدافظی کنم هم میترسم هم اینکه اخراشه لذت میبرم
دیشب سوار اسنپ ک شدم بعد چند دقیقه اش راننده پرسید
+ همیشه چِت میکنی ساکت میشی؟
- گفتم نه، ولی امشب با دو تا از دوستام خدافظی کردم، دارن مهاجرت میکنن...
میدونی من بجز اونا دیگه دوستی ندارم همین دو تا بودن از فردا دیگه کسی رو ندارم که از خونه بیام بیرون ببینمش