ساعت سه و نیم صبح، با صدای گریهٔ دخترم از خواب پریدم. پدرش چند روزی بود که رفته... چرا من هنوز خوابم؟خودم را به اتاقش رساندم؛ آرام و بیصدا خوابیده بود. روی زمین نشستم بیرمق، پنج سال بود، نه چند روز.
دخترم خواب بود، اما گریهاش هنوز در سکوت شب میپیچید...