:۲۴/۱۱/۸۲
«سعی میکنم فکر نکنم، یا اقلاً کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم. تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشستهایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند نه در جغرافیا.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
به ایران نگاه میکنم، هیرکانی میسوزه، زایندهرود و ارومیه خشک شدن، بارون نمیاد و خشکسالی شده، زمین داره فرونشست میکنه، به مردم نگاه میکنم همه خستهاند. ناخودآگاه جمله عزیزی که بالاسر هیرکانی ایستاده و با چهره مستأصل میگه چقدر ما تنهاییم، به ذهنم میاد، واقعا چقدر ما تنهاییم..
@khazanpm ببین الان میاد یه وقتایی یه چیزایی بگه. اما یکم دیره دیگه برا من. من تا یادمه هروقت با ذوق میرفتم حرف میزدم دکممو میزد. حالا الان که حوصلهی خودمم ندارم دیگه فقط میتونم یه درد رو درداشون نباشم نه که بشینم تازه حرف بزنم.
من بعد از تو خیلی تغییر کردم
شاید برادرمو از دست دادم.شاید تودهای که فکر میکردیم خوشخیمه،دیگه خوشخیم نیست.شاید همهی رویاهایی که ساخته بودمو دیگه ندارم.اما به اینی که الان شدم یکمی افتخار میکنم. یاد ندارم تاحالا این حسو تجربه کردهباشم.
فکر کنم مشاورم فعلا کارشو خوب انجام داده
بغلت کردم. بخشیده بودمت.
تا لحظهی آخر که چشمام ماشینتو میدید هم وایسادم نگاه کردم.
بعدش ساعتها به خودم تو آینهی ماشینم خیره موندم.
من از همهی اتفاقا گذشته بودمو تو از من. دمت خیلی گرم.
من خیلی چیزا از بعدِ تو یاد گرفتم. مطمئنم کسی که بعد از تو میاد رو خیلی خوشبختش میکنم :)