میدونین بدیِ افسردگی مزمن چیه؟ اینه که اطرافیانتون به غم تو چهرتون عادت میکنن. دیگه حوصلتون رو ندارن چون میدونن این اندوه جزئی از شخصیت و روان شما شده. کمکم ازتون دوری میکنن و سعی میکنن شمارو از دورهمیهاشون حذف کنن. انگار با این که نفس میکشین واسه اطرافیانتون مُردین.
مامانم میگه چرا عین قبل ذوق و شوق و انرژی باشگاه رفتن رو نداری، خوشت نمیاد از باشگاهت؟ میگم ذوق زندگی هم دیگه ندارم.
پرسید چرا؟
فکر کنم اب هنوز به طبقه مامانم نرسیده.
بعد از اینکه بالاخره یه مرز سالم با یکی از نزدیکترین آدمای زندگیت میذاری، اغلب بهجای حس قدرت، یه بیقراری عجیب میگیری؛ کارت اشتباه نبوده اما حالا نقشی که سالها بازی میکردی (مثلا آدم همیشه در دسترس) یهو خالی شده، و هنوز یاد نگرفتی جای خالیشو با چی پر کنی.
من به دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق،یک بار برای آخرین بار فرصت دادم و پروژه برای چندمین بار،با شکست مواجه شد و این پرونده برای همیشه برای من بسته شد.
بابام چند وقت پیش گفت تو چرا هیچ دوستی نداری !؟
گفتم زمانی که میخواستم با دوستام برم بیرون نمیزاشتی کم کم دوستام هام از دست دادم
دیگه تو سن ۳۰ سالگی سخت بود دوست پیدا کنم و دیگه :)
و من در سن ۳۳ سالگی فقط یک دوست دارم
یه دورانی از زندگیت هست که واسه یه مدت حالت خوب نیست؛ ولی وقتی ازت می پرسن خوبی؟ دیگه روت نمیشه بگی نه. خجالت می کشی. می شینی می شماری می گی خب، اون بار گفتم نه، دیشبم گفتم نه، امروز باید بگم خوبم.