غمم غمانگیزه. و این که بهش دامن نمیزنم که بیشتر نشه غمانگیزتر. ولی شما در جریانش باش. بیچارهس غمم. باهاش در نمیفتم که احساس عجز نکنم. فکر نمیکنی انقدری باشه که هست ولی هست. حتی فکر نمیکنی این چیزی باشه که هست، ولی هست.
بزرگترین حسرتی که تو این زندگی دارم، کاریه. مسیر کاریم، زندگی کاریم، مدل کار کردنم، همکارهام و هر چیزی در این راستا.
نه توانایی مالی و شرایط تغییر کردن دارم، نه آدم پذیرش این شت هستم. گیر کردم این وسط و دارم له میشم.
انقدر از مامانایی که زندگیشون حول محور خانواده نمیچرخه خوشم میاد. آفرین زن، با دوستات برو مهمونی، تو کافه از غذات عکس بگیر، موهاتو تو آرایشگاه براشینگ کن، پشت سر شوهرت غیبت کن، سفر کن و برای خودت ۲۶۷تا مدل شامپو بخر.
احساس میکنم به هیچجایی تعلق ندارم. مطلقا هیچجا. نه فکر کردن به شهر خودم دلمو گرم میکنه و نه فکر به موندن تو تهران. نه کارم و نه دوستام، نه خونه و تختم و نه بیرون. انگار تو هر جایی یه وصله ناجورم.