بیدار شدم و شلوارم نخیه و قرمز و گشاد. میخوام بمیرم، ولی به جاش نون و کره میخورم و باز میخزم توی تخت. باز میخوابم. بیدار میشم، گرسنهم نیست ولی میرم سر سفره و ناهار میخورم، بعدش میخزم روی تخت و باز میخوابم. موقعی که بیدار میشم، مامانم از بیرون رفتن حرف میزنه و میخوام بمیرم.
حرف از خودکشی میزنم ولی در حدواندازهی خودکشی هم نیستم. نه راه پیش دارم نه پس. زندگی یک زندانِ جبریِ دیوانهکنندهست و باورم نمیشه توشم. نمیخوام از زندان برم بیرون؛ میخوام بدونم چطوری زندان رو ناپدید کنم؟!
و بله. نهایتا من دیوانهم. کدوم دیوونهای رو دست و پای خودش سیگار خاموش میکنه؟ کدوم دیوونهای به زور دستش رو به قابلمهی داغ میچسبونه؟ با قیچی پوستش رو لایهلایه میبره؟ بله. ادعایی هم ندارم. شاید مغزم مشکل داره شایدم نداره، فقط میدونم که من اصلا در حدواندازهی زندگی نیستم.
من یادم نمیاد اولین بار کِی دلم خواست که بمیرم. فک کنم کلاس پنجم دبستان بودم. بعدش سن بلوغ و این کسشرا و کل دورهی نوجوانیم رو با افکار خودکشی گذروندم. اقدام داشتم؟ بستگی داره اقدام رو چی بدونی. دوستم باهام صحبت میکنه و من زیر صندلی، دنبال یه چیزیام که پوستم رو باهاش پاره کنم.
یه لباس میکیموسی سفید و بانمک پوشیده. با هیجان میگه "این لباسه رو گذاشتم که فقط باهاش بخوابم!" بانمکه. به خودِ کوچولوم فکر میکنم؛ توی کیش، لوازم خونه فروشی، یک بویی که عاشقشم توی هوا پیچیده. مامانم حولهها رو نگاه میکنه و بابام یه اسکوتر قرمز رو سوار شده که مشخصا براش کوچیکه.
@HAlbalony26880@KhanoomDiab ۸/به شخصه شرطِ سعادت اخروی رو توی مسلمان بودن نمیبینم لزوما. خمینی میگه شارع و قانونگذار خداست؛ که درسته. اما اون شرع و قوانین، ناظر به دنیاعه یا آخرت؟ اگه نیاز بود احکام اسلامی حتما توی زمین اجرا بشن، خدا خودش نمیتونست مردم رو مجبور بکنه؟ محتاجِ آخوندهای شما بود؟