به تماشا مینشینند، پنداری تو را از نو، آنگونه که حالا بر دل و جان خویش آگاهی، خلق کردهاند. آنکه ویرانست، اما، تویی و این از دیدگان آن دیگران پنهان است، تا همیشه.
وقتی نمیتوانی رنجت را بازنمایی، آنچنان که از درونت میجوشد، دیگران میپندارند تو ناآگاهی به احوالی که آنها آگاهند. آدمها هرگز تو را نمیشنوند؛ آنها آنچه را پیشتر با مصالحی دیگر ــــ آشنا در قلب خویش ــــ ساختهاند بر قامتت مینشانند ــــ نه از بدخواهی ــــ و حظکنان/...
چارده سال قبل دکتر گفت چشمهات اوضاع خوبی ندارند، سیگار رو بگذار کنار. باید بین این دو انتخاب میکردم، لاجرم سیگار رو گذاشتم کنار. چشمها که بهتر نشد ـــ بدتر هم شد ـــ دکتر جان! فقط میخواستی بین من و سیگار فراق افتد؟