غیرارادیه و بسیار عذاب آور چون آدمها فکرمیکنن من مشکل جدی ای ندارم که شبها از فکرکردن بهش خوابم نبره برای همین گاها فکرمیکنن که من اونهارو درک نمیکنم یا حتی نمیفهمم
کاملا به این واقفم که من نمیتونم دقیقا درمورد مشکلاتم صحبت کنم، یعنی میگمش اما دقیق احساسم رو منتقل نمیکنم، حتی گاها بعد از بیانش یه داستان مضخرف یا یه واقعه مضحک تعریف میکنم تا کسی درگیر مشکلم نشه؛
استاد ما گفت دیدار های دانشجویی واست اهمیت زیادی داشت و من فقط به به اون ظهرِ آتیشِ تهران فکرکردم که وقتی پشت موبایل با بعض به بابا گفتم تو نیومدی، گفت اشکال نداره بابا سر آقا سلامت باشه برای من و تو کافیه
کجا رفتی به این زودی؟