#مريم_رجوى
از دو دهه پیش بارها تأکید کردهام که جنگافروزی رژیم از برنامه اتمیاش صدبار خطرناکتر است.
رژیم خود را مدافع مردم #فلسطین جا میزند. در حالیکه دشمن آنهاست. #خامنهای در جنگافروزی در منطقه و ادامه اعدام در داخل #ایران روی بیعملی اروپا و #آمریکا حساب باز کرده
"در ستایش آنکه در بیابان سیاست هنوز ایستاده است"
مریم رجوی را نه میتوان با زبان اپوزیسیون لیبرال فهمید و نه با گفتمان چپگرایی کلاسیک توصیف کرد. او بهمثابهی یک سوژهی سیاسی در شکاف میان دو دوران ایستاده است. از یکسو میراثدار سنتهای ارتجاعستیزی و ضدسلطنتی دههی ۵۰ خورشیدی و از سوی دیگر کنشگری سازمانیافته در عصر انفعال، پراکندگی و استراتژیهای سلفی–سلبریتی اپوزیسیون ایرانی.
پرسش اصلی دربارهی مریم رجوی این نیست که چه کرده، که چگونه زیسته است، در مقام یک سوژهی تشکیلاتی در جهانی که تشکیلات را دفن کرده است. در روز��اری که بازبودن ارزش مطلق است و سازماننیافتگی مساوی با آزادی تلقی میشود، او ایستاده است، بهمثابهی بدنِ بسته، بدنِ مقاوم، بدنِ در حصار انضباط. این ایستادگی دقیقاً آنجایی آغاز میشود که دموکراسی کاذب فرو میریزد و نمایشها پایان مییابند.
نقدهایی که متوجه مریم رجوی و سازمانش میشود، اغلب از منظرهایی صادر میشوند که خودشان فاقد سازمان، استراتژی و تاریخ مقاومتاند. آنها که از فرقهگرایی میگویند، ناتوان از درک ضرورت بستهماندن در دل زیست امنیتیاند. در جهانی که نفوذ و استحاله از نفسِ مشارکت سُر میخورد، بستن نه عقبنشینی، که پیشدستی است. تشکیلات بسته در این معنا نه انکار امر سیاسی، که صورتبندی رادیکال آن است. صورتبندیای که به قیمت حذف از رسانههای رسمی، بایکوت از دایرهی گفتمان غالب و تقلیل در چشم طبقهی متوسطِ مهاجر تمام شده است.
مریم رجوی اما از جنس آن سیاست نیست که با توییت آغاز و با خشم دیجیتال پایان یابد. او بازماندهی یک ساختار است، اما نه به معنای سنتگرایانهی آن. او بدل شده است به سازهای گفتمانی که در آن زن صرفاً هویت جنسیتی نیست، که فرم فرماندهی، فرم انضباط و فرم وفاداری است. در عصر پستمدرن جایی که اقتدار همیشه متهم است، مریم ایستاده بهمثابهی اقتداری که از دل خون، زندان، شکنجه و تبعید مشروعیت میسازد، نه از رسانه، رأی، یا روایت.
در سطح بینالمللی نیز مریم رجوی بدل به نقطهی تمرکز آلترناتیو شده است، از سیاستمداران محافظهکار آمریکایی تا سوسیالدموکراتهای اروپایی، از مدافعان صلح تا نخبگان آکادمیک. این نه بهخاطر آن است که او سخنران خوبیست یا سازمانش لابی نیرومندی دارد، که از آن روست که او – برخلاف اکثر بازیگران صحنهی اپوزیسیون – دولت در تبعید را نه شعار، که ساختار کرده است.
مریم رجوی را میتوان دوست نداشت، اما نمیتوان نادیده گرف��. زیرا او نه فقط ایستاده، که ایستاده نگه داشته است، نه تنها خودش را، که هزاران بدن، هزاران ذهن، هزاران زندگی را. این آنجاست که امر سیاسی از دایرهی اخلاق روزمره و سلیقهی فرهنگی بیرون میزند و بدل به تاریخ میشود. تاریخ نه آنگونه که اتفاق افتاده، که آنگونه که ساخته شده است.
و اگر فردا ایران آزاد شود، بیآنکه ��شکیلاتی برای انتقال قدرت باشد، همه خواهند دانست که چرا مریم رجوی ایستاده بود، بسته بود و سیاست را هنوز بهمثابهی نبرد، نه مسابقهی زیبایی بر روی فرش قرمز فهم میکرد.
در بستر منازعات قدرت، تشکیلات بسته، ضرورت انضباط در جنگ نابرابر است. هر انقلاب زبان خود را میزاید. زبانِ مجاهدین، زبان گلوله نیست، زبان گزینش است، گزینش میان مرگ نمادین در تبعید یا مرگ واقعی در میدان. در جهانی که مفصلبندیهای مقاومت، بدل به برند شدهاند، مریم رجوی نه برند است نه تصویر، که انضباطیست که از متن اعدام، از پیکرهی شکنجه و از استخوانهای پراکنده در خاک عراق آمده است.
دههی شصت و هفتاد میلادی را نمیتوان با معیار توییتر امروز فهم کرد. آنجا آزادی نه شعار، که اسلحهای بود که اگر نداشتی به بند کشیده میشدی. مجاهدین چون جبهههای آزادیبخش در آفریقا، چون چهگِوارا در بولیوی، ساختار را بر بیساختاری ترجیح دادند. چون بودن بدون ساختار، یعنی زودتر نابود شدن فهم میشد.
تشکیلات فرقه است، بسته است چون جنگ تمام نشده. در شرایطی که جمهوری اسلامی نه رقیب که حذفگر است، در زمانی که نفوذ نه تهدید که قاعده است، شفافیت بدل به خودکشی میشود. بسته بودن در این دستگاه صورتبندی مقاومت است نه انکار عقلانیت. هر انقلابی نظام معنایی خود را دارد. ما از دموکراسی میگوییم، آنها از انسجام.
ارتش آزادیبخش امتداد زبان خشونت متقابل بود، ترجمهی فیزیکیِ نه در برابر استبدادی که حتی زبان را مصادره کرده بود. بودن در عراق در آن مختصات، انتخابی ناگزیر بود، نه از سر خشم که از سر محاسبه. میتوان آن را نقد کرد، میتوان از چشمانداز اخلاقی به آن نگریست، اما نمیتوان آن را از زمینهی تاریخیاش جدا ساخت. تاریخ بافت دارد. قضاوت بیبافت، تنها هیستری است.
ادامهی نوشتار در پائین👇
#عادل_عبیات
یکی در نماز جمعه «مرگ بر منافق» میگوید،
دیگری در مونیخ «مرگ بر سه فاسد».
یکی چشمک میزند و دیگری چراغ سبز میدهد...
و نتیجهاش، سربدار کردن فرزندان مبارز و مجاهد ایران است.
لعنت بر شاه و شیخ
#نه_شاه_نه_شیخ#نه_به_اعدام
📢رخسار گنجی از بریده های حلقه نزدیک، بچه شاه می گوید: 🚩«امروز #رضا_پهلوی را نمی شناسم
تبدیل به یک دیکتاتور شده.»
🔚وقتی حتی خودی ها هم سکوت نمی کنند یعنی
حقیقت راهی برای پنهان ماندن ندارد.
✅دوستان تکثیر کنید و با ��از نشر روای حقیقت باشید.
#نه_شاه_نه_شیخ #پهلوی_رو_بشناس
چند کودک دیگر در ایران باید بیپدر شوند تا این بیپدران سرنگون شوند؟
به اتهام «جاسوسی» یکییکی مردممان را میکشند، در حالی که بزرگجاسوسان، در بیت خامنهای و در حکومت هستند.
سامی، فرزند #بابک_شهبازی :«پدرم بی گناه است»
#نه_به_اعدام
مزدور کرایه ای در بازار کهنه فروشی های ناصر خسرو ، هزار بار دست بدست شده ، صد بار معامله شده اما در ضیافت پیر کودک در مونیخ ، شکوه روزگاری را یدک میکشد که در جا کفشی خمینی چون « جفتی چرمی و براق می خفت » و نرخش را با همان خیال وزن میکند.
#نه_شاه_نه_شیخ
#فوری
جان برادرم وحید در خطر جدی است.
نخبهای از دیار سنقر، مهندس برق و رتبهبرتر دانشگاه خواجهنصیر، عضو استعدادهای درخشان و مدرس زبان.
زبان از بیان بزرگی و انسانیتش قاصر است.
طنابشان را برای گردن بهترینها میخواهند...
#وحید_بنی_عامریان#نه_به_اعدام
صدور احكام جديد بر عليه اميرحسين مرادى و على يونسى
شعبه ٢٩ دادگاه انقلاب #امیرحسین_مرادی و #علی_یونسی را به اتهام "فعالیت تبلیغی علیه نظام" به ١۵ ماه حبس محکوم کرد.
همچنين على بونسى به اتهام مضحك و بديع "تایید و تقویت رژیم صهیونیستی" به ۵ سال حبس در زندان کرمان محکوم شده است.
آقاى نيلى، وکیل، با انتشار اين خبر اطلاع داده است كه على يونسى همچنين از دسترسی و استفاده از ت��فن زندان -مگر در موارد ضروری و با نظارت مدیر زندان- در دوران تحمل حبس محروم شده است.
"کدی برای قتل"
وقتی زبان از آنِ قدرت شد، مرگ از دهان بیرون میآید.
هیچ انقلابی با تفنگ آغاز نمیشود، همهچیز از لحظهای شروع میشود که زبان دیگر از آنِ م��دم نباشد. ما در انقلاب و در جنبشهای بعد از آن همیشه شکست خوردیم، نه وقتی که بازداشت میشویم ، نه وقتی تبعید میشویم یا اعدام ، که وقتی که واژهها از دستمان دزدیده شدند و به دهان حاکم خزیدند، وقتی که معنا همدستِ قدرت میشود و زبان بدل میشود به ابزار حذف، نه امکان گفتوگو. جمهوری اسلامی با گلوله دوام نیاورده، که واژه مانده است، با ساختن دشمن از هر صدای مستقل، با خلق واژههایی که نه برای تبیین واقعیت، که برای انکارش ساخته شدند.
من اینجا نمینویسم برای آنکه توجیه کنم، نمینویسم برای آنکه روایتی دیگر عرضه کنم، قبلا هم رابطهی زبان و قدرت را در یک نوشتار کالبد شکافی کردم، مینویسم چون زبان باید پس گرفته شود. تا وقتی که منافق بر پیشانی مقاومت و برانداز بر زبان معترض و خائن بر قامت مخالف نوشته میشود، سقوط هیچ نظامی، آزادی نخواهد آورد. ما پیش از هر چیز باید ��بان را از دهان قدرت بیرون بکشیم، نه با تصحیح، که با انفجار، با آنکه واژهها را از نو ببینیم، از نو بشناسیم، از نو بخوانیم، نه برای معنا دادن، که برای نجات معنا. این نوشتار نه شرح واژهایست که کشت، که بازگشت به لحظهایست که زبان، به جای معنا حکم شد، واژهای به نام منافق. واژهای که نه حتا حکم، که فقط مجوز قتلِ معنا بود.
هیچ واژهای بهتنهایی خون نمیریزد، اما وقتی واژهای بدون معنا رها میشود، فقط یک چیز باقی میماند، حکم. واژهی منافق هرگز تعریف نشد، چون نیازی به تعریف نداشت. نه به این دلیل که همه میدانستند، بلکه چون قدرت دانستن را بیفایده کرده بود. منافق واژهای نبود برای توصیف یک موقعیت، یا روشنکردن یک تضاد دروندینی، منافق یک قرارداد نبود، یک اتهام نبود، یک بحث تئولوژیک هم نبود، منافق منطقی برای سلاح بود، منطقی بیصدا، بیپرسش، بیدادگاه، منطقی آماده برای شلیک به جمجمهی انسان.
جمهوری اسلامی در نخستین سالهای تثبیت حکومت نه از راه قانون، نه از منطق سیاست، که از کانال زبان، قدرت ساخت، اما زبانی که نسخۀ بازماندۀ سلطنت نبود، که زبانی بود که خودش را در نقش خدا نشاند. در این زبان کافر به بیرون پرتاب میشد، مؤمن به بالا کشیده میشد و منافق باید له میشد، نه با منطق، که با تخریب، با تبعید، با اعدام.
ما منافق را شنیدیم، پیش از آنکه بفهمیم چیست. ما آن را گفتیم، پیش از آنکه بدانیم از کجا آمده. ما آن را پذیرفتیم، چون طنیناش بلند بود، بینیاز از استدلال و مهمتر از همه، چون ترسناک بود. واژهای که با خود نیرویی نامرئی میآورد، انگار که اگر آن را به زبان نیاوری، خودت بدل خواهی شد به آن. اینجاست که منافق، بدل میشود به دیوار بیدر، واژهای که هیچکس از آن جان سالم بهدر نمیبرد، نه آنکه به آن متهم شده و نه آنکه آن را تکرار کرده.
اگر در واژههایی مثل برانداز یا خائن، هنوز شکاف کوچکی برای گفتگو باقیست، در منافق تنها سکوت است و خون، تنها مرگ است و بینا��ی، تنها سایهایست که بر دهان میافتد تا دیگر چیزی نگویی جز همان واژهی مرگبار. اینجا زبان نه واسطهی فهم، که واسطهی قتل میشود. قتلِ معنا، قتلِ انسان، قتلِ امکان بازگشت.
ما با تکرار واژهی منافق شریک شدیم در قتلِ کسانی که هرگز ندیدیم، در حذف تجربههایی که نشنیدیم و در توجیه قدرتی که امروز به هزار نام دیگر، همان کار را میکند. واژههایی از این دست، نه فقط تاریخ را جعل کردند، بلکه ما را هم بازنویسی کردند.
باید بازگردیم، نه برای دفاع از یک سازمان، که برای نجات واژهای که چهل سال بر آن جنازه نوشتند، بیآنکه بپرسند که این مرده که بود و ما هم نپرسیدیم. حالا نه از سر شجاعت، که از سر وجدان، وقت آن است که بپرسیم، وقت آن است که بنویسیم، وقت آن است که واژه را برگردانیم، پیش از آنکه واژهی دیگری، ما را از نفس بیندازد.
پایان این نیست که گفته شد، پایان آنجاست که چیزی گفته نشد و ما با سکوتی که به جای او گذاشتیم، به قتل ادامه دادیم.
#عادل_عبیات
#کدی_برای_قتل
"آنجا که تنها یک امکان نفس میکشد"
در امتداد صفحاتی که پیشتر گشودهام،نه برای تاریخ،که برای نگریستن،در آستانهی واژهای ایستادهام که بسیار گفته شده،بیآنکه کسی آن را زیسته باشد.واژهای که چون نام مردهای در دهان میچرخد،بیآنکه دفن شده باشد، بیآن��ه کسی جرئت کرده باشد از آن زایش بخواهد.در این جستار نه برای تسویهحساب، که برای تشریحِ ناتوانی مینویسم، ناتوانی از درک قدرت، ناتوانی از تحمل آن و نهایتاً ناتوانی از ساختن آلترناتیو.میخواهم نشان دهم که مخالفان جمهوری اسلامی چه آنان که در دهلیز تنگِ درون با صدای آهستهی بقا مخالفت میکنند و چه آنان که در بیرون از پشت تریبون فریاد میزنند،نه اینکه شایستگی ساخت رژیم آینده را ندارند،که امکان آن را.وقتی که واژهی قدرت با احتیاط ادا میشود،سیاست هنوز زبان نیافته است،آنکه هم از زبان تهیست،از تصمیم هم ناتوان میشود.آنهایی که واژهی قدرت را فقط در دهان رژیماسلامی میبینند نه در خودشان، قدرت را تنها در تصویر تفنگ و شلاق و پاسدار میفهمند،نه در ساختار و سازمان. درست از همینجاست که حکومت اسلامی تغییر نمیکند،نه چون آنها نمیخواهند،که چون نمیتوانند.در میانهی بیرون و درون،تنها یک امکان باقی میماند،تنها یک ساحتِ زیسته،تنها یک سازمان که قدرت را نه در نظر،که در نبرد،نه در ایده،که در تصمیم تجربه کرده است،همان سازمانی که همه از آن هراس دارند و با وصلههای گوناگون زبانی سعی در اخته کردنش دارند.ما قدرت را نمیفهمیم،چون از آن میترسیم. در فرهنگ ما قدرت همیشه همزاد فساد بوده و سیاست ترفندی برای چپاول.اما این بدفهمی تاریخی خود مانع بنیاد��نِ جانشینی یا ساختن آلترناتیو رژیم اسلامیست.جریانهای سیاسی نمیتوانند جای چیزی را بگیرند که از آن هراس دارند.آنها نمیتوانند نظامی را سرنگون کنند،وقتی که جز شبح دیکتاتوری چیزی از قدرت در ذهن ندارند.قدرت در تعریف خود همواره آغشته به خشونت است، خشونتی که نه در گلوله،که در تصمیمهاست.در جهانِ اپوزیسیونهای بیقدرت،تنها آنان که توان بریدن دارند سزاوار وصلاند.تنها آنان که از رمانتیسیسم گذ�� کردهاند توانایی سخن از آینده را دارند.آلترناتیو نه عنوانیست برای تزیین بیانیهها و نه افتخاریست که با رأی کسب شود،آلترناتیو یعنی ساختار جایگزین قدرت،یعنی اگر فردا این نظم فروپاشید،کدام فرماندهی، کدام نهاد،کدام حافظهی سیاسی، کدام ماشینِ بروکراتیک و کدام شبکهیجهانیآمادهی جایگزینیست.سیاست را آنان نمیسازند که آرزو دارند،که آنان که حاضرند خود را در آینهی قدرت ببینند حتی اگر تصویرشان دوستداشتنی نباشد.مهم نیست چه نام دارید،جمهوریخواه، سلطنتطلب،لیبرال یا چپ. مهم این است که ساختار داشته باشید،خاک میدان را خورده باشید و خط فرمان را درک.م�� چهل سال است تحلیل کردهایم، اما سیاست را نه تحلیل،که تصمیم میسازد.تصمیم زمانی ممکن است که ماشین تصمیمگیری وجود داشته باشد. مسئله خوب یا بد بودن جریانها نیست،مسئله بودن است.در سیاست کسی که تشکیلات دارد،میدان و قدرت دارد و صاحب میشود.اگر پس از نیمقرن مخالفان جمهوری اسلامی هنوز درگیر واژههایی چون گذار، دموکراسی و شورا بودند،همان سازمانی که همه از آن وحشت دارند خطوط فردای سقوط را کشیده است،از قانون اساسی موقت تا نهاد قضا،از شورای رهبری تا برنامهی اقتصاد و محیطزیست. آنها نه در لحظهی هیجان،که در لحظهی خلأ زندهاند و این یعنی آلترناتیو. تجربه به ما نشان داده نه شعارهای ملیگرایانهی حکومت در این اواخر،نه بیانیههای رفراندومخواهی از داخل، هیچکدام راهی باز نکردند.اینها فقط تکرار همان مسیرهای بستهاند.این حکومت با این کنشها نمیرود،چون رفتنی نیست.نه با رأی،نه با خواهش و نه با توهم تغییر از درون.این حکومت فقط وقتی میرود که قدرت باشد.آلترناتیو نه زادهی وکالتنامههای بیصاحب است،نه محصول آلبوم عارفانهی گذار خشونت���پرهیز،نه سایهی تاجزاده و نه شعاع شاهزاده.آلترناتیو با خطکش قرمز روی حاشیهی قانون اساسی ولایت فقیه ساخته نمیشود.آلترناتیو در بیابانِ سیاست ساخته میشود،آنجا که قدرت از نو تعریف شده باشد.آنجا که مخالف دست از رمانتیسیسم برداشته باشد.آلترناتیو تن به گذار نمیدهد،آلترناتیو عبور میکند. بیواسطه و بیتعارف.آلترناتیو از درِ محبوبیت نمیآید،از درِ قدرت وارد میشود،قدرتی که سامانهی بقا داشته باشد.آنان که هنوز با ��بانِ توییتر، شورِ کلابهاوس و رؤیای همه با هم سر میکنند،در برابر آنانی ایستادهاند که با زبانِ فرمان،با منطق میدان و با رؤیای قدرت اکنون را به دوش میکشند.
این نوشتار دعوت به جانبداری نیست،دعوت به دیدن است.دیدن چیزی که هست.سیاست و رژیم آینده را نه آنکه ما دوست داریم،که آنکه میتواند مینویسد و میسازد.
"بازگشت به معادلهی قدرت"
این نوشتار نه شرح وضعیت است و نه زخمشماری تاریخ،که کوششیست برای توضیح آنکه چرا جمهوری اسلامی هنوز ایستاده است،چرا قدرتها یا مماشات میکنند یا تهدید، چرا تنها راه عبور از این بنبست خلق ساختاری��ت که نه وابسته به مداخلهی خارجی و نه فریبخوردهی استمرار داخلیست.از اینرو راهحل سوم نه چون گزینهای دیگر،که چون کنشی اگزیستانسیال،چون امکانی ساختهشده در غیاب مرکز،چون تنها زبان سیاست برای مردمیست که دیگر نمیخواهند فقط تماشا کنند،پیش میآید.
در جهانی که انسانِ بیقدرت، بیصدا هست و سیاست تنها با میانجیِ ساختار معنا مییابد، هیچ فریادی هرچند از ژرفترین زخمها، به خودیخود قدرت نیست،مگر آنکه سازمان بگیرد، بماند و به توانایی تغییر بدل شود.این نوشتار نه گزارشی از بنبستها،که کوششیست برای عبور از وضعیت، نه در سطح تحلیل، که در افق ساختن. از اپوزیسیونی که زبانش توییت، کنشش تصویر و افقش هشتگ است، به آن منظومهای خواهم رفت که نام خود را راهحل سوم نهاده،نه چون ابداعی نظری،که چون ضرورتی اگزیستانسیال برای بازگرداندن مردم به مرکز معادلهی قدرت،نه در مقام تماشاچی،که در قامت سوژهی سازمانیافتهی تاریخ و بینیاز از سایهی پدر.
برای ورود به متن باید دانست که جمهوری اسلامی سقوط نمیکند، نه از آنرو که نمیخواهیم و نه از آنرو که مشروعیت دارد،که از آنرو که قدرتِ بدیلی که پیشاپیش برخاسته باشد وجود ندارد.
در جهانی که هستیِ هر چیز به ساختارش گره خورده، قدرت نیز تنها با قدرت پس زده میشود و مقاومت اگر شاکله نداشته باشد شوریست بیسر، زخمی بیزبان و حذفی که نه آگاهی میآورد و نه تغییر.راهحل سوم شکافتن همین حقیقت است،انکارِ آن دوگانهای که قدرتِ جهانی عامدانه طبیعیاش جلوه داده یا باید با رژیم ساخت یا باید بمب فرستاد. اما در هر دو،آنچه غایب است مردماند،نه مردمِ عاطفی،نه مردمِ آواره،که مردم بهمثابهی آلترناتیو.آنچه از این دوگانه حذف شده،توانایی مردم برای ایستادن و برساختن قدرت است و این حذف نه پیامدِ توطئه،که حاصلِ فقدانِ ساختار است.
توده تا زمانی که سازمان نگیرد،صرفاً جمعیتی بیفرمان است نه سوژهای تاریخی.راهحل سوم بازگشت مردم به صحنه است نه از راه صندوق،که از راه تشکیلات،نه با رأی،که با قدرت،نه چون واکنشی به سقوطِ،که چون کنشی در دلِ اکنون.
سیاست نه هنرِ ممکنهاست و نه دیپلماسیِ ترمیم،سیاست پهنهی پهنههاست و ایستادن در دلِ ناممکنها.این ایستادن تنها زمانی ممکن میشود که خشم با فرمان جایگزین شود،اعتراض به جریانی منسجم و سازمانی بدل گردد، فریاد به ماشین سیاست و دستگاه قدرت.در برابر سپاه پاسداران با هیچ بیانیهای نمیتوان ایستاد. در برابر حکومتی که قدرتش از قتل، حذف و سرکوب میآید،تنها یک راه وجود دارد، قدرتی دیگر که بتواند از روبهرو،چشم در چشم بایستد.
راهحل سوم همین را به میدان میآورد،نه میل به خشونت،که توانایی مهار آن،نه خشونت عریان،که اقتداری مشروع،نه صلحِ ناتوان،که فرمانی منسجم.نه گفتوگو با مرگ،که مونولوگِ ایستادگی و نه چون گزینهای دیگر،که چون تنها امکانِ حفظِ شأن انسان ایرانی در جهانیست که او را یا قربانی میخواهد یا فراموششده.
در منظومهی راهحل سوم،سازمان فقط تشکل نیست،که زبانِ حضور است.کانون شورشی تنها یک تاکتیک نیست،که تبدیل سیاست به هستیست.ارتش آزادیبخش صرفاً یک نام نیست، که شکلبندی قدرت در تبعید است.این مقاومت شورشِ بیسامان نیست،که پروژهایست برای جایگزینی فاشیسمِ دولتی به دولتی دموکراتیک،نه با وعده،که با آمادگی،نه با نفرت از رژیم اسلامی، که با توانایی ساختن ایرانِ پس از آن.
اینجا باید ایستاد، دموکراسی اگر فقط وعدهی آینده باشد، در حال، تنها سراب است و اگر اکنون، قدرت در دست مقاومت نباشد، آینده نیز به نام مردم، با کودتای سپاه نوشته خواهد شد. آنجا که آلترناتیوی در کار نباشد، فروپاشی، آغازگرِ فاشیسمی جدید خواهد بود نه رهایی.تاریخ مشروطه، انقلاب پنجاهوهفت، و مصرِ پسامبارک، همه گواهی میدهند.راهحل سوم، آرزو نیست، واقعیتِ ساختهشده در حاشیههاست، در ایستادگی، در وفاداری به امکان.
مریم رجوی از دلِ این فهم، راهحل سوم را پیش میگذارد، نه چون طرحی سیاسی، که چون تداومِ زخمی تاریخی،که از مشروطه تا امروز نام مردم را از هر معادلهی قدرت پاک کرده است. راهحل سوم منطق این حذف را برنمیتابد، نه به نام سلطنت و نه به نام ولایت.
پیام مریم رجوی در راهحل سوم، نه دعوت به آینده، که بازگشتِ مردم به خویش است، نه با یاد گذشته، که با ��ام امکان.این امکان اگر سازمان نیابد، به خاطره تغییر فرم میدهد، خاطرهای دیگر از رنج، از ایستادگی بیفرجام از ملتی که دوباره،در سایهی پدر یا زیر عبای دین، گُم خواهد شد.
#نه_سلطنت_نه_رهبري_دمكراسي_برابري ايران ارث پدري رضا پهلوي نيست و غنيمت جنگي اخوند خونخوار هم نيست. يك كشوره با نزديك ١٠٠ مليون جمعيت و ايران متعلق به تك تك مردمه. حالا وفتشه اين مردم از ميان خودشونبراي خودشون يك رئيس جمهور انتخاب كنن و از شر #شيخ_و_شاه راحت بشن.
جاست د نیوز آمریکا گزارش داد با تشدید تنشها در خاورمیانه، رویکرد غرب به سمت گروههایی مانند شورای ملی مقاومت ایران که خواستار سرنگونی رژیم ایران هستند، تغییر کرده است.
#MaryamRajavi#EuropeanParliament#EuropeanUnion
روایتی از پارادوکسی که فریاد نمیزند، اما میبلعد
در جغرافیای سیاست ایرانی زن یا در قاب است یا در سایه.تصویرش یا معطر شده و به دیوار آویخته،یا گم شده در فرش قرمزی که زیر پای مردسالاران ��موکراسیطلب پهن شده.اینجا دمکراسی بوی ادکلن مردانه میدهد،عطرش آشناست، اما سمیست.دمکراسیای که واژههایش را در دهان مردان جا میگذارد، و قدرت را با صدای بم ادا میکند. در این نظم واژگون، زن باید حضور داشته باشد، اما نه در رأس، بلکه در ردیف سوم، زیر سقف شیشهایای که هیچگاه نشکسته، فقط ناپدید شده.
اما حالا نگاه کن. در دل سیستمی که همه آن را اقتدارگرا مینامند – با همهی نقدهایی که بر دوشش میگذارند زنی ایستاده،نه در نقش حاشیه،نه بهعنوان امتیاز، نه در قاب،نه پشت شعار.که در متن ایستاده، در مرکز، در قدرت.نامش را تکرار نمیکنم چون بحث بر سر او نیست، بلکه بر سر پارادوکسیست که دهان همه را دوخته،بحث برسر اقتدارگراییایست که زن را به قدرت رسانده،اما دمکراسی او را در آستانه نگاه داشته است.
ظاهرا اقتدارگرایی زنانهتر است از دمکراسی مردسالار ما.گویا سیستمی که با مشت آهنین حکم میراند، جسورتر است در واگذاری قدرت به زن، ازمایی که در ظاهر دمکراسی داریم، اما زن را همچن��ن بافتی از تزئینات رسانهای میدانیم. دمکراسی ما زن را میبیند، اما به او اعتماد نمیکند. اقتدارگرایی آنها زن را نمیبیند،اما به او قدرت میدهد.این پارادوکس نیست، این فضاحت تاریخی ماست. این جغرافیای پوسیدهایست که ما روی آن نقشهی دمکراسی میکشیم، بیآنکه بپذیریم قدرت باید واگذار شود نه فقط نمایش داده شود.
در سالنهای کنفرانس در تبعید، زن هست، اما در تصویر، در لیست، در گوشهی کادر زومشدهی پخش زنده. اما وقتی نوبت به تصمیمسازیست، وقتی قدرت معنا مییابد، همهی زنها به ناگهان غیب میشوند. نه با خشونت، نه با طرد، که با زبان. با واژگان مهربانی که آنها را به نرمخویی، هماهنگی، میانجیگری و تعادل فرا میخوانند. ناگهان زن دیگر رادیکال نیست، دیگر سیاستمدار نیست. زن دیگر رهبر نیست.
در مقابل، سیستمی که به اعتبار ما اقتدار را در (دی ان ای )خود حک کرده،زن را بالا برده، نه برای زیبایی، که برای فرمان، برای رهبری. آیا این اقتدارگرایی زنمحور، پارادوکسی است که دمکراسی باید از آن بیاموزد، یا زنگ خطریست که نشان میدهد دمکراسی در ای��ان چیزی نیست جز پوستین وارونهی مردسالار. این همان نقد گزندهایست که در گلوی روشنفکران گیر میکند، آنان که اقتدار را تقبیح میکنند، اما در ساختارهایشان، زن را بهسادگی حذف میکنند.
اگر عدالت جنسیتی نه یک رؤیا،که شاخصی تجربی برای سنجش دموکراسیست، پس دموکراسیِ مردسالار، بیش از دیکتاتوریِ زنمحور، باید مورد پرسش قرار گیرد.ما با یک واژگونی مواجهایم، آنکه باید الگویی باشد، عقبتر ایستاده و آنکه باید متهم باشد، در این میدان پیش افتاده.این نه غفلت، که اعترافییست به ورشکستگی فکری ما.
ریاکاری جنسیتی نه انحراف، که ساختار است. در اکثر گروههای مخالف ج��هوری اسلامی، حتی آنان که از رهایی سخن میگویند، زن باید تصویر بسازد، نه استراتژی، باید لبخند باشد، نه لبخندساز.
زن در سازمان مجاهدین، نهتنها در قاب نیست، که در رأس ایستاده است. او نه تزیینی در کنار مرد، که کنشگری در متن قدرت است. بخش عمدهی پیکرهی سازمان را زنان تشکیل میدهند و این در تضاد با بسیاری از مدعیان دموکراسیخواهیست که حتی تحمل حضور نمادین زن در قدرت را ندارند. در این سازمان معادله وارونه است. تصویر، استراتژی شده و زن چهرهی قدرت و این برای مردانی که عادت دارند از پشت میز تحلیل حکم بدهند، هولناک است. چون میفهمند که حذف زن، همیشه از سر اجبار نبود. که انتخاب بود. از سر ترس و ترجیح.
این پارادوکس، آینهایست که بهجای بازتاب واقعیت، حقیقت را نشان میدهد. ما بیش از آنکه از مجاهدین بترسیم، از آینهای که در دست دارند، وحشت داریم. چون آنچه را نمیخواهیم ببینیم، نشانمان میدهد. ما با همهی دموکراسیطلبیمان، هنوز در اعماق فرهنگ پدرسالاری شناوریم.
شاید وقت آن رسیده نه فقط نقد کنیم، بلکه به خود نگاه کنیم، به آنچه ساختهایم. به زبانی که هنوز مردانه است. به نظامهایی که زن را در خود میبلعند و در همان حال، از آزادی سخن میرانند.
حقیقت نه در انتخاب میان دمکراسی و اقتدارگرایی، بلکه در نقد ساختارهاییست که نام خود را هر چه بگذارند، هنوز زن را ابزار میدانند، نه فاعل قدرت.
تا زمانی که دمکراسی فقط با صدای مردانه ادا شود و اقتدارگرایی تنها جایی باشد که زن به رأس برسد، ما نه دمکراسی داریم، نه اقتدارگرایی.
شاید باید دموکراسی را نه از زبانی مردانه، که از زبان زنی بازآفرینی کنیم که نه در حاشیه، که در مرکز ایستاده است.
#عادل_عبیات
"آغاز عصر حضور"
این نوشتار تلاش برای بازگرداندنِ تصویری نیست، که هرگز نرفته بود، که افشای آن سازوکاریست که تصمیم گرفت این تصویر را هرگز نبینیم. آنچه در اینجا میخوانیم، نه ستایش است و نه مرثیه، که کاوشیست اگزیستانسیال و ساختارمند در پروژهی حذف، پروژهای که جمهوری اسلامی با همکاری ناگفتهی بسیاری از نیروهای اپوزیسیون و پایوراناش، آن را از مرز سیاست به ساحت ناخودآگاه رساند. اینجا از مسعود رجوی مینویسم، نه چون چهرهای در گذشته، که چون امکانی برای آینده، امکانی که اگر نامش را نبریم، شاید احساس راحتی کنیم، اما درست در همان لحظه، درون��ان را از توان دیگری بودن تهی کردهایم.
در تاریخ معاصر ایران حذف مسعود رجوی و سازمان مجاهدین خلق نه یک حذف سیاسی، که پروژهای تمدنیست، پروژهای که نهتنها در سطح قدرت، که در ژرفای هستیشناختی، در بافت روان جمعی، در ژنتیک زبانیِ حاکم بر میدان سیاست و در سپهر ناخودآگاه اجتماعی ایرانیان حک شده است. این حذف همانند تبعیدِ امکان، همچون شبیخون بر آینده، نه برای خاموشکردن یک سوژهی مقاوم، که برای بستن افقیست که در آن امر سیاسی میتوانست صورت دیگری به خود بگیرد. ساختارمند، رادیکال، غیراشرافی و در عینحال وفادار به ایدهی انضباط، مقاومت و رهایی.
پروژهی ��مدنی برخلاف پروژههای صرفاً سیاسی، تلاشیست برای بازتعریف پیشینیِ امکان اندیشیدن، برای قالبریزی حافظه، شرطیسازی احساس و محو تمایز از ساحت خیال. جمهوری اسلامی در حذف مجاهدین تنها به ماشین سرکوب، قتل، دروغ و شکنجه بسنده نکرد، که دستگاهی روانـسیاسی ساخت که در آن زبان علیه واژه، تاریخ علیه حافظه، و اپوزیسیون علیه آلترناتیو مهندسی شد. آنچه حذف شد نه یک سازمان، که امکانِ دیگر بودن بود، امکانِ تأسیس سوژهای که رهایی را نه در شُکوه تخت سلطنت و نه در مماشات اصلاحطلبانه، که در مواجههی بیواسطه با قدرت و استبداد، با سازمان و ایستادگی بازتعریف میکرد.
اینجا دیگر با سانسور طرف نیستیم، که با بازتوزیع احساسی از شرم و ترس از واژگان مواجهایم، جایی که تکتک اعضای سازمان مجاهدین با هوادارانش تبدیل شدهاند به تروما، به امری واپسراندهشده که شنیدهشدن نامشان لرز بر گلو میاندازد، نه از سر حقیقت، که از اثر مهندسی روانیِ حکشده در سازوکار قدرت. این سانسور، استعمار زبان است، استعمار افق، استعمارِ جاییست که داوری پیش از اندیشیدن شکل میگیرد.
پروژهی تمدنی یعنی تبدیل حذف به طبیعت، جایی که سلطنتطلبی میشود نوستالژی، اصلاحطلبی میشود عقلانیت و مقاومت ساختاریِ مجاهدین بدل میشود به تهدید. تهدیدی نه واقعی، که ممنوعیتی نااندیشیده که ناتوانی در مواجهه با آن، کل مخالفان جمهوری اسلامی را در وضعیت صلب پیشا-کنش نگاه داشته است. حذف رجوی بهجای قتل فیزیکی، قتلی نمادین بود، قتلی بصری، زبانی، روانی، تا او نه در تصویر و حافظه، که در اضطراب اپوزیسیون ناتوان، در وحشت از آلترناتیو واقعی به حذفی پیشفرض بدل شود.
اما تناقض از همینجا آغاز میشود، آنچه تبدیل به ساختار شده حذفپذیر نیست. آنکه در زبان نهادینه شده، ولو با بزرگترین سانسور قرن، پاک نمیشود. آنکه به ارتش، به سازمان، به ایدئولوژی و به حضوری غیابی بدل شده، در غیاب هم پابرجاست. از همین زاویه است که حتی یک فایل صوتی چهار دقیقهای از مسعود رجوی، نه در همراهی با بیانیهی موسوی، که در درک دقیق ماهیت قدرت در لحظهی بزنگاه سیاست، خواب آسودهی بسیاری را برآشفت. نه از آنرو که چیزی تازه گفت، که از آن���رو که یادآور شد هنوز کسی هست که سیاست را بفهمد.
آنکه حذف میشود، تنها از تصویر نمیرود، که از امکان میرود، از هستی اخراج میشود، نه با مرگ، که با انکار. بازگشت دوباره به میدان، نه آمدن است، که شکست سازوکار نفی. آنکس که نبودنش پیشفرض توازن بود، چهار دقیقه از صدایش، نقشهی روانی جریانها را بیسقف کرده. این بازگشت حادثه نیست، اختلال نیست، حتی کنش هم نیست، که رخدادیست در هستی. آغاز عصر حضور برای دیده شدن نیست، که برای برهم ریختن است.
#عادل_عبیات
#آغاز_عصر_حضور
🔴 نامه یک زندانی سیاسی سابق به مریم حسنی دخترمجاهد سربدار #مهدی_حسنی
تو از قفس پریدی، من هنوز
بالزدن را تمرین میکنم...
مریم جان،
هر انسانی را سهمیست از این جهان خاکی؛
مثل کسیست که زیر آب میرود و دوباره بالا میآید. شاید کسی چند ثانیه بیشتر از دیگری نفس در سینه نگه دارد، اما در نهایت، آنچه با خود از ژرفای آب بالا میآورد، تفاوت را رقم میزند:
یکی مشتی گل، دیگری صدفی بیجان، و آن یکی مرواریدی بینظیر.
بابای تو، کسی بود که زیباترین مروارید زندگی را از دل تاریکی بیرون آورد.
خوشا به حال او…
هر روز در ایران هزاران نفر میمیرند، بیآنکه ردّی از خود بر جای بگذارند.
اما پدرت، ردی از نور کشید بر تاریکی؛ نوری که نه تنها خاموش نمیشود، بلکه چراغ راه شرافت و بیداری باقی خواهد ماند.
او نیامده بود که تنها چند صباحی نفس بکشد، شکم چرانی کند و برود.
آمده بود تا چراغی بر سر راه بگذارد.
و چه خوشبختی بزرگتری از این؟
من که سالها، نزدیک به ۱۶ سال، در زندان بودم
هزاران انسان را دیدم که آمدند و رفتند،
آزاد شدند، اما در هیاهوی بیرحم زمان گم شدند.
خاموش شدند، و فراموش. . . .
دیدار و گفتگو با شارل میشل رئیس شورای اروپا تا ۲۰۲۴ درباره آخرین تحولات ایران و منطقه
شارل میشل اعدام مجاهدان خلق، بهروز احسانی و مهدی حسنی را قویا محکوم کرد و خواستار یک اقدام بینالمللی برای آزادی زندانیان سیاسی شد و تاکید کرد که سکوت و بیعملی جامعه جهانی در مقابل جنایات رژیم آخوندی علیه مردم ایران و مردم منطقه و علیه قانونشکنیهای بینالمللی، بسیار خطرناک است. واقعیت این است که در همه این موارد، سکوت و بیعملی، همدستی تلقی میشود.
https://t.co/rjvQzVoyEQ
https://t.co/icIRUvIqF6پیام مریم رجوی نه دعوت به آینده، که بازگشتِ مردم به خویش است، نه با یاد گذشته، که با نام امکان. این امکان اگر سازمان نیابد، به خاطره تغییر فرم میدهد،خاطرهای دیگر از رنج، از ایستادگی بیفرجام از ملتی که دوباره، در سایهی پدر یا زیر عبای دین، گُم خواهد شد.