ابتدای منبر چهل، پنجاه بیت پندیات از بر خواندن، کار هر کسی نبود…
به قول شما: «در تذکّر، چیزی هست که در دانستن نیست.»
.
گاهی گوشهوکنار روضهها، زمزمهی نوحههایتان دوباره در گوش جان میپیچد…
و شما هنوز سرقفلیِ مُلکِ روضههای بیریای این شهرید.
#حاج_مهدی_آصفی
فرمود: «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»
.
وداع، سهمِ ما شد…
دلمان شکست و روحمان خُرد شد…
و امروز، بیشتر از همیشه، محتاجِ آغوشِ خدایی که دلهای شکسته را تنها نمیگذارد.
#دیدار_آخر
فرمود: «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»
.
وداع، سهمِ ما شد…
دلمان شکست و روحمان خُرد شد…
و امروز، بیشتر از همیشه، محتاجِ آغوشِ خدایی که دلهای شکسته را تنها نمیگذارد.
#دیدار_آخر
«امین»؛ دلبستهی یار خراسانیاش بود…
برای خدا برخاست و از خویش، انسانی ساخت که آیینهی کوتاهیِ من است.
وقتی به چنین انسانی میاندیشم، دیگر مجالی برای ستایش نمیماند؛ فقط شرم میماند…
از ظرفیتهای به خوابرفته،
از راههای نرفته،
از کتابهای نخوانده،
و از شدنیهایی که نشدند.
«امین»؛ دلبستهی یار خراسانیاش بود…
برای خدا برخاست و از خویش، انسانی ساخت که آیینهی کوتاهیِ من است.
وقتی به چنین انسانی میاندیشم، دیگر مجالی برای ستایش نمیماند؛ فقط شرم میماند…
از ظرفیتهای به خوابرفته،
از راههای نرفته،
از کتابهای نخوانده،
و از شدنیهایی که نشدند.
به اربابش سپرده بود اگر بناست محرّمی را در بستر ببیند، همان بهتر که میهمان مولایش باشد…
خنکای نفسش زنگار از دلم میشست و زنگِ صدایش، جانم را جلا میداد و همین نعمت برای یک عمر شکرگزاری کافیست که نشستن پای منبرش را در تقدیرم نوشتند.
#حاج_اکبر_مولا
کافی بود تا شروع کند به خواندن "ای جانِ جهان..." تا دلِ زنگاربسته از چرکیِ دنیا؛ در فراق حضرتش آتش بگیرد و ذوب شود.
راستش را بخواهی این دل سوخته لک میزند برای شیرینی شنیدن یک "یا رحمتاللهالواسعه..." از زبان شما...
#حسین_بختیاری
مجذوب آن فينهی روی سرتان بودم...
راستش را بخواهید همیشه چشمم دنبال آن عبای زرینتان میدوید...
مدام پیش خودم میگفتم مگر میشود یک پیرمرد؛ اینقدر دلبری کند! اینقدر شیرین و با کلاس باشد؟!
خوشبحالم که نمردم و صدای شش دانگ شما رو شنیدم آقا سید حسینِ مولا
#سید_حسین_عرب
نـی من منم و نـی تـو توئی نـی تـو منی
هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی
مــــن با تــــو چنانـــم ای نگــــار ختنی
کانـدر غلطـم که مـــن توام یا تـــو منی
#مولانا
نشستهبودم تو دبیرخونه یه ادارهای، رئیسشون اومد به تایپیستی که داشت نامه تایپمیکرد؛ تو اولین کلام گفت: تیترش کن! بُلدش کن!
یه هفته نبود که هویت بصریشونو با فونت ایرانسانس در ۹ وزن تحویلشون دادهبودیم...
.
#بیچاره_گرافیک
مفهوم #زن و #ناموس غالبا در ادبیات نمایشی به منزلهی سرزمینه. اگه امروز دقت نکردی برای ۴ سال سرزمینتو دست کی میسپاری؛ حق نداری شاکی باشی! اگه سال دیگه این موقع چندتا جنین مرده رو دستت مونده بود.
.
#انتخابات_مجلس