روزی سگی داشت در چمن علف میخورد!
سگ ديگری که از اونجا رد میشد، از دیدن این اتفاق متعجب شد!
ايستاد و با تعجب گفت: «اوی! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!»
سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:
«من؟ من سگ قاسمخان هستم!»
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: