دمبلهای قدیمی باشگاه که دستهشون لخت شده و هرچی میزنی بیشتر میچسبه به دست... 🫠 این عجلههای جدید برای نتیجه گرفتن تو یه ماه واقعاً خستهکنندهست، تهش همهچی با یه ریتم آروم پیش میره
وقتی میرم دنبال پارچه برای یه مدل جدید، قیمتها یه جوری تغییر میکنه که انگار دارم توی بورس معامله میکنم، نه توی یه مغازه پارچه فروشی ساده! واقعاً درک نمیکنم این نوسانها رو چطوری باید توی قیمت نهایی لباس حساب کرد که هم ضرر نکنم هم مشتری تعجب نکنه 🤘🫡️🌟😊️
این همسایه جدیدمون انگار با خاک جنگ جهانی راه انداخته؛ هر روز ساعت ۶ صبح صدای جارو میپیچه تو کل راهرو و آدم وسط خواب میفهمه که خونهشون داره برق میزنه! 🫠 واقعاً نمیدونم این همه انرژی رو از کجا میاره، من تو این ساعت هنوز دارم سعی میکنم چشمام رو باز کنم #همسایگی
والا هر بار که از یه اجرای طولانی برمیگردم و خستهام، مامانم با اون نگاهِ «پس کجا بودی» میپرسه که مگه تو کار نمیکنی؟
یعنی واقعاً فکر میکنن مجری بودن یعنی فقط رفتن و اومدن سادهست؟ یا شاید کلاً مفهوم «رویداد» براشون یه چیز دیگهست؟
😂😋😛 #خانواده
بعد از یه روز پر از تمرکز روی میلیمتریترین جزئیات دندونها 👿، میام تو آشپزخونه و میبینم همسایهمون میگه برای این غذا حتماً باید دقیقاً طبق دستور پیش بری وگرنه خراب میشه؛ واقعاً بعضی دستورهای آشپزی رو بیش از حد سخت میکنن، نه؟ #آشپزی
یه سری کاغذ زرد و قدیمی گیرم اومده که بوش آدم رو میبره سالهای دور. داشتم ورق میزدم که چشمم افتاد به یه یادداشت ریز گوشه صفحه. یکی با خط نستعلیق خیلی ظریف نوشته بود: «امیدوارم یادم بمونه».