امشب بعد یک سال و چندماه دوباره فرصت شد موقع درس خوندن بابام برام خوراکی بیاره :)
من عمیقا دلتنگ زندگی ای هستم که از دست دادم بخاطر به دست اوردن زندگی ای که قراره تا همیشه حسرتش به دلم بمونه.
دلم میخواد دانشگاه نرم بدون نگرانی از حذف شدن و مشروط شدن، دلم میخواد جواب تلفن هیچکسو ندم بدون اینکه فکر کنم نگرانم میشن، عمیقا دلم میخواد تلاش نکنم، عمیقا میخوام جریان زمان متوقف بشه .بمیرم.
دلم میخواد کل ارتباطاتمو قطع کنم و با خیال راحت هیچی نخورم بدون اینکه نگران باشم از این لاغر تر و زشت تر میشم، دلم میخواد کل روز گل بکشم بدون اینکه نگران باشم یه تیکه آشغالم، دوست دارم رو تنم سیگار خاموش کنم و با تیغ روی بدنم نقاشی بکشم بدون اینکه نگران باشم جاش میمونه و زشت میشم