در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ
.
.
.
در کوچه باد میآید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد
«عجب دورهای. داریم تاریخ را دست اول زندگی میکنیم، موضوعات قصههای هنوز ناگفته و ترانههای هنوز ناخوانده. ولی، وقتی درونش هستی، غیر از مصیبت و دلنگرانی چیزی نیست. حمل تاریخ بر شانهها کار صعب و دشواری است.» اینا رو زنی ناشناس در برلین وسط جنگ جهانی دوم نوشته.
شاهکار یدالله رویایی را بخوانید، زَهرِ نامهی سروش را بگیرد و ببرد:
کبوترانت را پرواز ده
ای کندو!
میراثِ گُل
روی زبانِ توست
و واژهها
از بارِ عصرهای عسل سَر که میرسند
بر بام مینشینند
بر بام مینشینند
لبهای من،
وقتی لبان تو بامیست.
#یدالله_رویایی