درد وطنداشتن امروز سخت است؛ چون باید هم برابر متجاوز ایستاد، هم با خائن مقابله کرد و هم اجازه نداد نادانی، سرمایه اجتماعی کشور را به سود متجاوز وخائن بسوزاند. دفاع از ایران، دفاع از خطا نیست؛ دفاع از خانهای است که باید حفظ و خطاهایش نقد و برطرف شود.
✔️از شکست ایدئولوژیها تا فریب تکنوتوپیا
✍🏻سهند ایرانمهر
در عصر هوش مصنوعی، بسیاری از یک خطر بزرگ صحبت میکنند خطری که در این مدت، چه در پادکست سهند ایرانمهر و چه در یادداشتها، به نقل از متفکران آن را یادآوری کردهام:
بعد از آنکه ایدئولوژیها یکییکی ناکام شدند و وعدههای بزرگشان به بنبست خورد، خیال نکنید انسان دست از رؤیای نجات کشیده است. فقط لباس رویا عوض شده و امروز نامش «تکنوتوپیا»ست.
ایده ساده است و بهظاهر فریبنده این است که تکنولوژی میتواند همان کاری را بکند که ایدئولوژیها نتوانستند. دنیایی بسازد آرمانی، بینقص و بیرنج. جهانی که در آن آزادیِ عمل مطلق وجود دارد، آدمها مثل چتجیپیتی همه چیز را میدانند و پاسخی در آستین دارند، کودکان برایتان از پیچیدهترین تکنیکهای جراحی لگن حرف میزنند، خلاصه همهچیز یکدست و یک شکل است، خصوصیتهای فردی جای خود را به یکدستی و کمال دادهاند، همه چیز مهیاست، کمبود، معنایی ندارد و هر نقصی با نسخه بعدی رفع میشود. انسان دیگر لازم نیست متفاوت باشد، زحمت بکشد، اشتباه کند، مرارت بکشد، صبر کند، یاد بگیرد، زمین بخورد و دوباره بلند شود. کافی است چیزی را هوس کند آن وقت الگوریتم باقی کار را انجام میدهد.
در این تصویر، تحصیل علم و مهارت دیگر مسیر نیست، مانع است. رنج، ملال، تمرین، خطا، حتی تفاوتهای فردی، همه باید در بهرهمندی عمومی حل شوند. همگان بالسویه به همهچیز دسترسی دارند؛ نه بهخاطر عدالت، بلکه بهخاطر کارآمدی سیستم. انسانی که زیادی خاص باشد، زیادی متفاوت باشد، دردسر است.
این خیال برای خیلیها ناآشنا نیست. دقیقتر که نگاه کنیم، همان وعده بهرهمندی عمومی است که کمونیسم به عموم میداد؛ فقط اینبار نه با حزب و دولت، که با تکنولوژی. آنجا میگفتند بهشت زمینی میسازیم و نتیجهاش جهنم شد. امروز گفته میشود بهشت واقعی بهرهمندی را میسازیم، اینبار بدون خشونت ایدئولوژیک، با صفحهنمایش، داده و هوش مصنوعی. اما مسئله این نیست که ابزار عوض شده؛ مسئله این است که فرضِ انسان همان است.
سریال Pluribus به کارگردانی وینس گلیگان( کارگردان بریکینگ بد)برای من از همین جهت مهم است. سریال با زبانی روایی، روان و همهفهم، این فرضیه را عریان میکند. جهانی را نشان میدهد که در آن رضایت آسان است، سریع است، بیزحمت است. آدمها کمتر رنج میکشند، اما قهرمان داستان زودتر از بقیه میفهمد که چیزی گم شده؛ چیزی که اسمش را نمیشود با آپدیت برگرداند: معنا.
«پلوریبس»، یعنی جهانی که در آن همه هستند، همه راضیاند، اما کسی واقعاً «خودش» نیست و این دقیقاً همان نقطهای است که از دل «بسیاری»، انسانی تهی بیرون میآید، نه «یکی» معنادار. به قول نادر نادر پور: «شهر از صدا پر است ولی از سخن تهی!»
در دوران هوش مصنوعی، ما خیال میکنیم اگر رنج حذف شود، معنا خودبهخود میآید. در حالی که معنا، محصول حذف رنج نیست؛ محصول عبور از رنج است. نه به این معنا که رنج مقدس است یا باید ستایش شود، بلکه به این معنا که انسان بدون کوشش، بدون مقاومت، بدون فاصله میان خواستن و رسیدن، تهی میشود. رضایت اگر مجانی شود، پوچ میشود.
تکنوتوپیا میخواهد انسان را از مسیر حذف کند و مستقیم به مقصد برساند. اما مسیر، خودِ زندگی است. جهانی که در آن همهچیز هست، اما انسان چیزی برای شدن ندارد، جهان بهتری نیست؛ فقط ساکتتر است. آرامتر است، اما عمیقتر نیست.
اینجا مساله مشکل داشتن با تکنولوژی نیست بلکه این توهم است که تکنولوژی میتواند جای معنا بنشیند. ایدئولوژیها شکست خوردند چون انسان را ساده کردند. تکنوتوپیا هم اگر مراقب نباشیم، همان خطا را تکرار میکند؛ فقط تمیزتر، شیکتر و با رضایت بیشتر.
خطر دنیای جدید، صرف وجود رنج نیست؛ حذف معناست و دنیایی که برای آسایش انسان، معنای او را قربانی کند، هرچقدر هم راحت باشد، در نهایت کاری میکند که جایی برای زندگی انسان نیز نمیماند.
در کنج مهجوری از یک موزه، چشمم به چیدمانی مفهومیِ بی نام نشانی افتاد.
از بین همهی آثار آن موزهی پر نقش و رنگ، این چیدمان که انگار مهمان ناخواندهی آن موزه هم بود، بیش از همه من را به درون کشید و به فکرم وا داشت.
هر چند که جنسی دیگر داشت اما برای من تبلور همه آثار آن موزه بود.
لانتیموس در #بیوگونیا طعنهی کشداری به حماقت بشرِ درمانده از نجات خویش میزند. ناجیانی بیفضیلت و متوهم که مدعی نجات سیارهی سبزند اما هنوز بر این باورند که سیارهشان تخت است!
لانتیموسِ ناامید از این خیل متوهمان، کلید پایان حیات انسان را میزند و زنبورها به حیات برمیگردند!
نشر ثالث نمایشگاهی بر پا کرده به اسم: «شوخی شوخی جدی شد» که سقلمهای است به فرهنگ معاصر ایرانی.
من اگر هنری داشتم، با مضمون «بِشکن» چیزکی میساختم و شوخییَکی با این المان فرهنگی، موسیقیایی، واژگانی خودمان میکردم :)