آن صبحانههای آفتابی کجا رفت؟
آن آب پرتقال و ژامبون
آن بوسه صبحگاهی و لبخند خمیردندانی
بیکس و کار شدی انگار
حالا نوبت اخمهای چرب است و
سگرمههای سوخته و
تهدیدهای ته گرفته و دردهای دلمه بسته و
اشک توی فنجان نشسته
راجر مگاف
ما حیف بودیم عزیز من؛
برای آرزوهایی که تباه شد و عمری که از بین رفت.ما حیف بودیم برای پیر شدن در جوانی و داشتن حسرت یک زندگی عادی.
حق ما از زندگی این نبود.