از آبان فکر میکردم آسیبناپذیر و نامیراام، از دی فکر میکردم نفوذناپذیرم در برابر این احوال و ایام…
چی شد؟ ناگهان در سه روز فروریختم.
اشکال نداره. جمعش میکنیم مرجانخانومجان.
زن با روحیه فمینین متناقض بودن هم جالبهها!
درحالیکه قلدرانه، داری کله رت رو میذاری زیر گیوتین، شوهرت بهت پیام میده: «یادت نره آب زیاد بخوری پرنسس» و توام با یک لبخند پرنسسانه درحالیکه تو دلت هزار کاکلی شاد شروع کردن به خوندن، اهرم گیوتین رو ول میکنی.
همش از خودم میپرسم کی میتونم بزنم رو شونه مرجان و بهش بگم: «از اینکه داری تو این همه جبهه میجنگی و بازم ادامه بدی، بهت افتخار میکنم» ؟
و حقیقتش اینه که حتا وقت و باور ندارم که بخوام به خودم افتخار کنم…
نشستم عکسامون با هدیه رو تماشا کردم و یه دل سیر گریه کردم؛ چون به معنای واقعی کلمه تنها چیزی که تو این جنگ و کثافت دقیقا از ۲۱ دی منو مچاله کرد نبود اون بود.
نبود تا با هم تسک ببینیم، چای بخوریم. نبود که به ما سر برنه! حتا نبود که وقتی میگه میخوام برم مث بچهها اویزونش شم که نرو.
تمام زندگیم میخواستم یه دانشمند/ریسرچر یا هر کوفتی که این معنی رو میده باشم و برای این کار فقط به اینترنت و آزمایشگاه احتیاج داشتم. همینقدر ساده که دارید میبینید این حقو هم ندارم.