و وسط این میدانِ شلوغِ پرادعا،ما ایستادهایم.
نه قهرمان،نه خائن.
فقط انسان هایی که میخواهند بفهمند
اما نمیدانم.واقعاً نمیدانم نه اینکه جواب ندارم؛حتی نمیدانم کدام سؤال را باید درست بپرسم
و این ندانستن،از هر سرکوبی سنگینتر است
سرم نه از خشم،بلکه از تضاد «حقهای نصفه»
در حال
من هم مثل خیلی از ایرانیها پریشونم.
نه از سر احساسات لحظهای؛
از فرط افکار.
گیر افتادم بین اضلاع متناقضی
که هیچکدوم به نجات ختم نمیشن.
از یکسو با قومی طرفیم
که دشمنیاش صرفا با جمهوری اسلامی نیست؛
با خود ایران است،
با ریشه، با هویت، با نژاد و تاریخ.
(۱)
#رشتهتوییت
جریانهای کمونیستی هم هستند؛
با نسخههایی وارداتی
برای جامعهای که حتی مسئلهاش را درست نشناختهاند.
و در نهایت ـ با نهایت احترام ـ
جامعهای مدنی که
ضعیف است،
کمدان است،
و بهجای اندیشیدن،
مصرفکنندهی هیجان و چرندیات شبکههای مجازی شده.
(۴)