یه بار هم قبلا نوشته بودم،
وقتی کسی افسردگی میگیره، انگاری یهو پاش لیز خورده افتاده تهِ یه درهی خیییییلی عمیق و تاریک
خیلی شوکهاس
نمیدونه دقیق چیشد که یهو افتاد
اصلن کجا افتاد
یهو به خودش میاد
میبینه آخ چقد همه بدنش درد گرفته از زمین خوردن...
میخواد بلند شه/۱
عشق و مهر و محبتی که تو وجودم هست، یه جا، به یه شکلی همونطور که ارزشمنده، ابراز بشه.
نه لزوما برای کسی، حتی شده برای چیزی!!!
امیدوارم تا همگی تلف نشدیم، چشامون بخنده.
از اینا که هر طرفو نگا کنی فقط آدم خوشحال ببینی :)
باورم نمیشه که این روزا داره از عمرم حساب میشه.
باورم نمیشه که الان دارم یه بخش بزرگی از آرزومو زندگی میکنمو حالم خوب نیستو هیچی ازش نمیفهمم.
باورم نمیشه این همه درد. که اصن از یه جایی به بعد باعث شد یرم تو حالت بقا و خیلی از اتفاقات و چیزای کوچیک روزمره رو مغزم به باد فراموشی
امیدوارم یه روزی هم اگر قراره همه چی درست شه، اون روز من ذوق و شوق حال کردن با زندگیو داشته باشم.
نه مث الان که وقتی افتادم وسط آرزوهای هشت سال قبلم، حتی نا ندارم ازش استفاده کنم!
امید که شهرزاد بی جهت و پوچ نیومده باشه که همونطور هم بی جهت و پوچ بره.
امیدوارم این همه
وای ای وای که من یکی از سلفیام که برا آذر ماهه رو دیدم و وای از چشمام که خنده توشون دیده میشد...
جدی جدی ینی دیگه نمیرسه روزی که این چشما دوباره بخنده؟ مگه داریم مگه میشه؟
مامان؟ مامان معجزهاس
مامان مرهمه
مامان همه چیزه
مامان نفَسه
مامانه، جونه! مامان زندگیه
مامان همونه که با یه جملهاش، از دیشب تا حالا درد دو ماههی روح و روان منو عین آب رو آتیش آروم کرده. فقط یه جمله!
الان مغزم داره با خودش میگه ما رو اسکل کرده؟ چند ساله هی میگه خودکشی، خودکشی. آخرشم که هیچی به هیچی فقط چشمون به در خشک شد الکی!
جای غلط واستاده باشی همین میشه دیگه.
اعتماد به نفست، عزت نفست، تواناییهات، حال خوبت، لذتت، انرژیت همهچیت میره زیر سوال!!! :)
غلط ترین جای عمرمم!
خیلی برام جالبه ها ولی
جدی جزو پدیدههای جالب و قابل تحلیله که یه آدم بالای سی سال، انقدر بلاتکلیفه با خودش و احساساتش و تصمیماتش که حتی قدرت بیان نمیتونه و نمیخواد رو نداره و رو میاره سمت ایگنور کردن😂
جدی چرا نود درصد آدما اینجوری شدن؟
انقدر سخته روراست بودن؟😮💨
میدونی الان تو چه وضعیتی هستم؟
انگار که با یه طناب آویزونم از یه بلندی!
دستم ولی داره لیز میخوره از طناب
نمیدونم ول میشه یا دووم میاره
نمیدونم کسی نجاتم میده یا نه
نمیدونم اصن با چه امیدی شروع کردم
نمیدونم میتونم یا نه
نمیدونم میمونم یا نه!
کافی نیس دیگه؟
پنج سال شد!
من؟ من باخت نمیدم
حتی اگه جمعه باشه، حتی اگه تنها باشم
باید رفت تو دلش دیگه نه؟
پس گور بابای همه که چششون به تنهاییته، من میگم پاشو برو بهترین کافهای که میشناسی
چیزی شد با من :)
این یعنی دقیقا پنج سال شد که به توییتر پناه آوردم برا نوشتن، حرف زدن و ارتباط گرفتن با شما ها...
پنج سال شد که با اون سگ سیاه دارم دست و پنجه نرم میکنم.
پنج سال شد که به هر طریقی دووم آوردم و دم نزدم...
پنج سال قبلا یه عمر بودا! چقدر همه چیز، چند باره تغییر کرده تو این همه سال :)