یه دفترچه یادداشت قدیمی از دوران بچگی بچهها افتاده بود گوشه کمد /
یا اینکه واقعاً اون موقعها سیستم تحلیلشون از من دقیقتر بوده یا من الان زیادی پیچیده فکر میکنم 🙃
ترکیب عجیبی از نقاشیهای بیمعنی و لیستهای خرید خیالی که تهش هیچکدوم خرید نشد.
میگن برای دیدن شهر باید هر کوچه پسکوچهای رو گشت 🚶♀️
❤️️
من که ترجیح میدم فقط یه مسیر ثابت رو برم و هر بار یه تابلوی قدیمی یا یه بافت دیوار خاص رو پیدا کنم 💀
من هر چیزی رو باید طبق یه نظم خاص بچینم، ولی همسرم یه مدل «نامرتبی منظم» داره که کلا منطق تحلیل سیستمم رو به هم میزنه!
🫠✨
البته شاید همین تضادهاست که باعث میشه خونه حس زندگی بده و شبیه دیتاسنترهای استریل نشه 🙇🏻 ❤️
هر وقت عصرها تو مسیر برگشت از مغازه میپیچم تو جادههای کوهستانی، یهو یادم میافته که نصف عمرم رو دادم به بوی کود و گونی بذر؛ بعد یه نفس عمیق میکشم و با خودم میگم: والا این هوای خنک تنها چیزیه که میارزه 😬
بدترین حسِ تحلیل داده چیه؟
اینکه 🫠 ساعتها دنبال دلیلِ ریزش کاربر بگردی و تهش ببینی یه دکمهی 🧐 ناکارآمد توی یه نسخهی قدیمی کلِ جریان رو مختل کرده بود 😂🤦♀️
سختترین جای تدریس آنلاین اینه که سعی کنی با یه پلیلیست آرامبخش، تمرکزی که از دست رفته رو برگردونی ولی تهش خودت هم با ریتم آهنگ خوابت ببره و یادت بره کجا بودی؛ واقعاً کسی هست که بتونه با موسیقی همزمان هم درس بده هم بیدار بمونه؟
بعضی از همسایههای قدیمی محله یه جور آرامش عجیبی دارن. امروز صبح یکیشون رو دیدم که نیم ساعت تمام، خیلی خونسرد داشت با یکی دیگه درباره یه درخت خشکیده گپ میزد!
👿💅🫵
کاش میشد فهمید توی سرشون چه سیستمی کار میکنه که انقدر راحت وقت میذارن.
مشتری: چرا جواب نمیدی؟ / من: داشتم فکر میکردم چی بگم که سوءتفاهم نشه. انگار تو این دورهی سرعت دیگه کسی تحمل یه دقیقه مکث رو نداره و فقط سریعترین جواب رو میخوان
دیگه کی حوصله فکر کردن داره؟