«صلح چیه، پیرمرد؟»
آهی کشید و گفت:
«صلح،
فاصلهی بین دو جنگه ؛
فرصتی برای کندنِ قبرهای تازه،
و فروختنِ توهمی به نام آرامش
از دور به شهر نگاه میکردم؛
شهری که دودش آروم بالا میرفت،
انگار جنگ
هیچوقت تموم نمیشه،
فقط لباسش را عوض می کنه.
ایستاده.
زمان جسمش را نابود کرد اما سنگها تقویمی شدند برای ماندگاری اش
ایستادگی اش دهن کجی به فراموشیست.
مجسمه شاهنشاه داریوش بزرگ
موزه ملی ایران
اگر دوست داشتین به اشتراک بذارید
با سپاس
«پیرمرد گفت: نگاه کن و غرق شو... اینجا گنبد آسمان است.
گفتم: چگونه آدمها آسمان را دیدند و این را ساختند؟
گفت: آدمها نمیبینند، راوی.
وقتی فقط ببینند، بنا میسازند.
وقتی احساس کنند، شاهکار.»
پرسیدم: کجا میروید؟
یکی گفت: «به سوی نور؛ به سوی قدرت.»
چیزی نگفتم. میدانستم قدرت نه روشن است و نه رهاییبخش؛ قدرت، تاریکیِ باشکوهی است که از دور میدرخشد.
پیرمرد گفت: «بگذار بروند. آنان از تاریکی میترسند و هر نوری را قدرت میپندارند.»
اگر دوست داشتین به اشتراک بذارید
سپاس
این آخرین تصویری بود که چشمانش از دنیا ثبت کرد؛
در حال سقوط،
میان آسمانی که رهایش کرده بود
و زمینی که او را برای همیشه در آغوش میکشید.
تهران - خیابان منوچهری
میپرسم: «قدرت این حلقه در چیست؟»
پیرمرد گفت: «قدرت در باوری است که انسانها به آن میبخشند.
تمام تاریخ همین است؛ دستهایی که چیزی را میگیرند و بعد به دست دیگری میسپارند.
امپراتوریها فرو میریزند، اما آنچه میماند فقط رد انگشتانی است که گمان میکردند مالک ابدیت شدهاند.»