از نحوه غذا خوردنم و کاری که در شش ماه اخیر با بدنم کردم ناراحت و عصبانیم. یک Before و After:
ترکیب وزنیم هم همینجور :(
این قبل و بعد معادل ۶ دقیقه کاهش در زمان تخمینی 5k شده. از ۱۷ دقیقه و اندی به ۲۳ دقیقه و اندی.
از نحوه غذا خوردنم و کاری که در شش ماه اخیر با بدنم کردم ناراحت و عصبانیم. یک Before و After:
ترکیب وزنیم هم همینجور :(
این قبل و بعد معادل ۶ دقیقه کاهش در زمان تخمینی 5k شده. از ۱۷ دقیقه و اندی به ۲۳ دقیقه و اندی.
این مقاله گاردین درواقع یه نقد خیلی تند و تلخه به کل صنعت «کمکهای خارجی» و NGOبازی توی پاکستانه. نویسنده که خودش سالها توی این سیستم کار کرده، میگه یه جایی فهمیده چیزی که donorهای غربی به اسم «جامعه مدنی» میسازن، اغلب ربط زیادی به مردم واقعی نداره.
داستان از یه صحنه خیلی ساده شروع میشه. نویسنده میگه رفته بود بازار مکانیکهای اسلامآباد تا ماشینش رو تعمیر کنه. اونجا دیده دولت میخواد مغازههای اون منطقه رو خراب کنه و مکانیکها رو بیرون کنه. ولی چیزی که توجهش رو جلب کرده این بوده که این آدمها، بدون هیچ NGO، بدون بودجه خارجی، بدون کارگاه آموزشی و بدون آدمهای کتوشلواری، خیلی طبیعی و سریع شروع کردن به متحد شدن، اعتراض کردن، جمع کردن پول، برنامهریزی و دفاع از خودشون.
همونجا به خودش گفته:
«این جامعه مدنی واقعیه، نه اون چیزی که ما توی هتلها و دفترهای لوکس دربارهش حرف میزنیم.»
بعد شروع میکنه کل سیستم کمکرسانی خارجی رو زیر سوال بردن. میگه سالها کشورهای غربی میلیاردها دلار ریختن توی پروژههایی با اسمهایی مثل:
«توانمندسازی جامعه مدنی»
«توسعه دموکراسی»
«تقویت مشارکت اجتماعی»
ولی آخرش بیشتر یه طبقه جدید از NGOهای حرفهای ساختن؛ آدمهایی که خیلی خوب بلدن انگلیسی حرف بزنن، proposal بنویسن، گزارش درست کنن و donorها رو راضی نگه دارن، اما ارتباط واقعی با مردم عادی ندارن.
یعنی عملاً یه صنعت درست شده:
یه عده مدام پروژه تعریف میکنن،
یه عده بودجه میدن،
یه عده گزارش مینویسن،
یه عده کنفرانس برگزار میکنن،
ولی زندگی مردم خیلی تغییر نمیکنه.
نویسنده میگه donorهای خارجی عاشق چیزهایی هستن که بشه اندازه گرفت و توی پاورپوینت نشون داد:
چند تا کارگاه برگزار شد؟
چند نفر آموزش دیدن؟
چند فرم پر شد؟
چند زن شرکت کردن؟
چند تا KPI کامل شد؟
ولی تغییر اجتماعی واقعی این شکلی نیست.
جنبش واقعی معمولاً شلوغه، بینظمه، قابل کنترل نیست، گاهی عصبیه، گاهی سیاسی میشه، و دقیقاً برای همین donorها ازش میترسن.
مثلاً یه گروه مردمی واقعی شاید بخواد علیه دولت اعتراض کنه، اعتصاب کنه یا درگیر سیاست بشه. ولی donor خارجی معمولاً پروژه «بیخطر» میخواد؛ چیزی که آخرش بشه براش گزارش قشنگ نوشت و دردسر سیاسی هم نداشته باشه.
مقاله یه جا خیلی کنایهآمیز میگه:
کمکم فعال اجتماعی تبدیل شده به «مدیر پروژه».
یعنی به جای اینکه انرژی صرف سازماندهی مردم بشه، صرف این میشه که:
بودجه بعدی از کجا بیاد،
فرمها چطور پر بشه،
report چطور نوشته بشه،
donor چی دوست داره بشنوه.
درواقع نویسنده میگه خیلی از NGOها کمکم بیشتر به donorها جوابپس میدن تا به مردم خودشون.
یه بخش مهم دیگه مقاله اینه که میگه این سیستم یه جور وابستگی هم ساخته.
خیلی از گروهها و فعالها دیگه بدون پول خارجی نمیتونن دوام بیارن. یعنی به جای اینکه ریشه توی جامعه داشته باشن، ریشهشون به grant و funding وصله.
برای همین وقتی بودجه قطع میشه، کل پروژه هم میخوابه.
نویسنده میگه جامعه مدنی واقعی معمولاً از دل نیاز واقعی مردم درمیاد: از خشم، فشار اقتصادی، بیعدالتی یا حس مشترک بین آدمها. نه از یه پروژهای که توی واشنگتن یا لندن طراحی شده و بعد برای اجرا فرستادنش پاکستان.
یه جورایی مقاله داره میگه غرب فکر میکنه میتونه با پول و پروژه، «دموکراسی» و «جامعه مدنی» مهندسی کنه، ولی واقعیت جامعهها خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست.
و ته حرفش تقریباً اینه:
اگر مردم خودشان صاحب یک حرکت نباشند، اگر از دل زندگی واقعیشان درنیاید، هرچقدر هم پول خرجش شود آخرش مصنوعی و شکننده میماند
https://t.co/SIxVKZZkxO