میدانم روزی دوباره قدم به خرابآباد خودم میگذارم. میخواهم همهچیز زیر سطح غلیظی از مه و خاکسر دفن شود، تمام درها و پنجره هایی که باز گذاشتم، و صندلیای که انبان کاغذ است. همهچیز چنان متروک. که دوباره نشناسم.
هیچچیز اینقدر مرا نترسانده بود. یکشب دوباره این خواب را دیدم. موبهمو. همین چند روز پیش. بیدار که شدم انگار از سیاهی چیزی میخواستم. دنبال دیوار بودم. تمام عمرم جز یک لحظهی کرخت میان یک دم و بازدم نبود. مثل کسی که قتل کند؛ خالی بودم. ولی معنای این چیزها چه بود؟ هرگز نمیفهمم.
۱۶ بعد شب شد. گذشت. دیوارها سبز لجنی بود. زنی قهوهای پا دراز کرده بود. جغدهایی بنفش، روی بالشتهایی سفید با چشم ثابت و باز تکان میخوردند. چپراست چپراست. صدای دریا به ساحل لبهای زن تنه میزد. خوابند یا بیدار؟ جغدهایی بنفش با چشمهایی باز. چپراست چپراست. ششیشش.
اینبار تنها نوشتهی توی دفترچهام این بود. این یعنی هر روز برگههای سفید با خود حمل میکردم. حاملهی حملههای غایب. کدام غروب را پشت این سطرها بخوابانم؟ و دقیقا پشت همین برگ است که خواهم خوابید. یک ورق بعد از غرقِ سطرهای خالی
ما با هویت، خودمان را بزک میکنیم. از ممتوم و گمبهباد و بعد حیران؛ حالا سرجوخهام. مامور زدن زیر چارپایهی زیر دار. تف انداختن به آنور سیمهای خار دار.
نمیدانم این دور شدگیست یا نزدیکی، این من هستم یا آن. مثل سکهای که پرتت کنند روی هوا. چیزی که مرا دارد هل میدهد؛ مثل گوی به پایم بسته شده. در خودم میغلتم و تکهپاره میشوم. روی دور میافتم و پیچ و تاب میخورم. انگار روی گرههای خودم دارم گره میزنم.
۱۶ بعد شب شد. گذشت. دیوارها سبز لجنی بود. زنی قهوهای پا دراز کرده بود. جغدهایی بنفش، روی بالشتهایی سفید با چشم ثابت و باز تکان میخوردند. چپراست چپراست. صدای دریا به ساحل لبهای زن تنه میزد. خوابند یا بیدار؟ جغدهایی بنفش با چشمهایی باز. چپراست چپراست. ششیشش.
۱ دائم همینایم. همهی ما. برای سکوت لب وانمیکنیم. همه اسیریم. دلتنگ چیزی هستیم که نیست، که نداریم. مگر نه اینکه آدم داشتههایش را وامیگذارد و بعد عبور؟ اینیکی اما از جنس یک رهاشدگی سرد است. مطلب فقدانم. همیشه بر گوری مینشینم که خالیست. آیا قبرستان ها هم متروک میشوند؟
"دیگر برنمیگردم
گیرم از فراغ مردم"
احمد ولی میخواند. ابرها، انگار که لیقهای باشند مالیده بر مرکّب آسمان، از زیر نقرهای ماه که عبور میکنند، گلهبهگله قطعههای سیاه و خاکستری ترسیم میکنند. احمد ولی که میخواند آسمان لباس عوض میکند.
لباس عوض میکنم، و بر نمیگردم.