من دلم نمیخواست هر روز ناراحت اعدامیا باشم، دلم نمیخواست هر روز نگران جنگ باشم.
دلم نمیخواست هر روز استرس بالا رفتن دلار و طلا رو داشته باشم، دلم نمیخواست ناراحت بازمانده های کشته شده ها باشم.
این چه زندگی گهی هست که ما داریم؟کابوس زندگی تو این خراب شده کی تموم میشه واقعا؟
آره واجبه،
واجبه که شکلات خارجی بگیریم، سبزی پاک شده و بسته بندی شده بگیریم، واجبه هله و هوله بخریم بذاریم تو خونه، واجبه بریم رستوران،...
واجبه که رفاه داشته باشیم
این ساده ترین حقمونه و هر روز داریم بیشتر از دست میدیمش
الان نهایتا روزهام شده خاکستری و حتی گاهی بیروح؛
اما گذشتند و الان بعد از این همه مدت میتونم بدون گریه، بغض، خشم و حتی با خنده از اونها حرف بزنم و حالم خوب باشه.
اینکه حالا وقتی اتفاقی هم بهشون بر میخورم به راحتی ازشون میگذرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم به خودم افتخار میکنم.
خاطراتم رو که مرور میکنم یه وقتایی عجیب شب و تاریکه، سیاهی مطلق...
شب و روزهایی که تاریکتر از همیشه بودن و انگار هیچ وقت قرار نبود روز و روشنایی بشن، تو سیاهیشون غرق شده بودم و امید داشتم که شاید زندگیم تموم بشه، ولی نشد...
نه اینکه بگم روز شد و سفیدی اومد، نه!!