عاشقش بودم
اونقددددددررررر عاشقش بودم
كه پامو روي خط قرمز ذهنم گذاشتم
تو خلوتم بارها اشك ريختم
و تو روي خودش
سفت وايسادم
كه تصور نكنه خودمو به وجود شخص سوم باختم
عاشقش بودم
و حالا
امروز
همين امروز
به معناي واقعي
تاريخ قطع اتصال دلم
ازين مرد ميشه
و تمام
١٣ خرداد ١٤٠٥
عاشقش بودم
اونقدر عاشقش بودم كه خودمو تو خلوت ميزدم
كه تمام حس ششم زنانه م رو
برينم بهش
و خودمو بزنم به خريت محض
كه توي رودربايستي خودم
مجبور نشم كه برم…
عاشقش بودم
اونقدر عاشقش بودم كه پامو گذاشته بودم روي تمام استانداردهام
روي تمام اون تصوير حمايتي اي كه از يه مرد داشتم
و همه ي نياز به داشتن حمايتو
توي خودم كشتم
تا يه مرد با ١٣٠ كيلو وزن
احساس نكنه براي يه رابطه كمه
عاشقش بودم
اونقد عاشقش بودم
كه تصويري ازش پيش دوستام ساخته بودم
كه دوستام اولين كسايي بودن كه قبل از اطلاع ازينكه با من چه كرده
بهم گفتن تاكسيك نباش و باهاش بدي نكن
خیلی زودتر از اونچه تصور میکردم
رسید به نقطه ای که علاقه ش آب بره
و راجع بهم احتیاط کنه
دروغ چرا
من دونم که وقتی سرپا شه
به زندگیش برمیگرده
میدونم همه چی فقط یه ایلوژن مسخره س
ولی
میخوام این فرصت آخرو
حتی به غلط
کسی رو فارغ از نگاه ابزاری
تا تهش
دوست داشته باشم
تا آخرش
🌒
سر دوراهي ام
حتي موضوعي كه تموم شده و رفته
دروغايي كه ازش بهم گفته داره عذابم ميده
هيچكس نميتونست چنين بلايي سر احساسات به اون شدت و حدت بياره
چه كردي مرد؟؟
من ديوونه ي تو بودم
چه كردي؟؟؟
خير اون حرف تو چي بود؟!
هرچي فكر كردم نفهميدم
كه فقط بگه يه خانومي بود بدنش سكسي بود خيلي مراقبش بودم؟! اونم وقتي موضوع مراقبت و معاشقه با من بود؟ يهو؟؟ چقد لازم بود؟؟
گاهي فكر ميكنم كه
تصور ميكنه با كر و كور و لال طرفه!
خاطره اي از بدن مردي نيست تو ذهن من؟
لالم كه نميگم؟
عصبانيم
هنوزم ميترسه رابطه ايو كه شروع نكرده خراب كنه.
نه بخاطر اينكه منو بيشتر ميخواد
نه…
چون از انتظار كشيدن براي اينكه اون اولين قدم بزرگ رو برداره خسته شده!
وجود من عشق نبود. بيشتر شبيه پشت دستي زدن تو دهن كسي بود، كه خيلي دلش ميخواست
براش خواستني تر باشه.
همه چی ازونروز رو سرم خراب شد
وقتی همه ی حدسايی كه ميزدم درست از آب درومد و اون حرفارو گفت….
ازونروز كه يه برگ رو به نام مقدس صداقت جلوم انداخت
كه همه ش دروغ بود
من فهميدم
قراره براي كاور كردن اين دروغ
هزاران دروغ ديگه بشنوم.
جهنم
پشتِ
جهنم.
من خط به خط این قصه رو از برم
و تمام لذت این داستان
تا وقتیه که
من خودمو به خریت بزنم
و تو خیال کنی
چقد خوب همه چیزو داری جمع میکنی…
فرقی هم نداره
چون
هیچکس اول و آخر راست نمیگه
تنها راه لمس چیزی که همیشه خواستمش
اینه که تن بدم به نصفه بودنش
به دروغ بودنش
تا وقتی تمومشه
تموم شم