@lithi در محله من رنگ مو فروشی میوه فروشی ابزار ساختمانی ترهبار و نانوایی لواش باز بود کیف کردم در خلوتی قدم زدم با مانتو هیتو نازک سفیدم خانوم چادری ها مانتو سفید رو عجیب نگاه میکردند !
عموی پدرم زمان انقلاب فراری بود خانومش پنهانش کرده بود در پذیرایی خانه جوری که حتی برای ماهها پسرها نفهمیدن پدر در اتاق پذیرایی زیر مبل نهار خوری میخوابد، چند ماه گذشت همسایه ها دیدن زن عمو باردارشده؛ زهره را لو دادند که همسر مجاهدش را میبیند، ریختن در خانه عمو احمد را گرفتند.
امروز که بعد حدود ده سال مستاجری باز با صاحبخانه دیدار کردم کاری جانفرسا و پراسترس برایم؛ تازه فهمیدم بخشی از زندگی در تهران پذیرفتن مستاجر بودن است یعنی بلد باشی دنبال خانه بگردی، اسباب کشی کنی و با صاحبخانه گفتگوها کنی فقط برای داشتن خانه.
ما از اون خانوادهها بودیم که بشقاب گلسرخی چینی مخصوص آقابزرگ بود قاشق چنگالش هم همیشه باید خشک باشه. ما آخرین نسلیم که با اینجور اصول بزرگ شدیم؟! آخرین نسلی که مادربزرگ صبحها در جواهرده نان خانگی میپخت که صبح با عطر کشتا و سرمای شهریور و مه جواهرده بیدار میشدیم.