زخمهایت را جای شکوفه ببین
دردت گرفت
دست مرا بگیر و بفشار
بر من خالی کن بار خشم و درد را
بهار را دوش میگیرم
و در کویرت پیاده میکنم
شاخهی خشکیم که با فرود تو تاب میخورم
اما نمیشکنم
جلدِ وفائم
چرا که هیچکس به اندازه تو پرواز را بلد نیست
وقتی به آسمانم میزنی
صلح فرصتیست
فرصتی بس کوتاه برای دفن جنازهها
سایه هم
شرم دارد چون ما زندگی کند
بر کلاهخودِ افتاده بر خاک مردگان
چنین بنویسید:
که ما جز این کلاه
کلاههای زیاد دیگری بر سرمان رفته است.
خودکشی یعنی نه؛
بس است بازی.
دیگر نمیخواهم با من بازی شود.
و بازی کنم
بازیِ کثیفِ جرزنیهاست
جفتشیشهای پوچ،
برندههایی که بازندهاند.
شرکت نمیکنم؛
پاک میمانم.
بازی
بیبازی
آنجا که اضطرابِ بودن است
سخت آغوشم بگیر
و مطمئنم کن دوباره
که زندگی ارزشش را دارد هنوز
عزیزم
خستهام؛
میدانی...
من این گولِ شیرین را
ناگزیر
از دستان تو
خواهم خورد
خواهم خورد و
با تو زندگی خواهم کرد
بیپشیمانی
غربت از نگاهم میپرد به منظره
و همهجا را تاریک میکند
به یاد میآورم در سرما
رقص آتشِ اندامت
چه سوزاندنی بود
جای خالیات حال
نشسته است اینجا کنارم
و حرف نمیزند
تو آنقدر بیرحم نبودی.
بودی؟
نیستی
و حال
میمیرم پیش از شنیدن صدایت
میمیرم
و تو را دیگر نمیبینم
زیباییات را
با درختان در میان بگذار،
با غروبی
که بوی خون میدهد.
خدا
حرفهایت را میشنود.
با آسمان حرف بزن،
بگذار باران ببارد.
زندگی اینجا
بوی خون میدهد
و تو،
فراموش نمیشوی؛
مثل یک خاطره.
و آنکس که تو را دیده،
میدانم، میدانم،
دیگر نمیتواند فراموشت کند.
فراموش نمیشوی،
مثل یک راز.
زیبای وحشی
خندهات
آدمی را به مرگ نزدیکتر میکند؛
میشود برای خندههایت مرد،
مرد
و دم نزد.
میشود با پلکهای تو،
پرواز را به پرنده آموخت
و با دستهایت،
آفرینش را
به خدا.
دلتنگم شو؛
عزیزم.
بگذار قلبم بتپد،
باز شعری تازه بگویم؛
از تو،
برای تو.
خوابت را ببینم،
بالشت را بغل بگیرم،
سر تو را ببوسم؛
بگذار آخرین فکرِ پیش از مردنم
تو باشی.
دوستت دارم
تنهایی
قصهی اولین جنگجوییست
که از جنگ گریخته است.
از محبت
و نفرت
گریزانم.
ترسو نبین مرا؛
بهای جرئتِ دوست داشتن
زندگیست.
به تو نه
من
به زندگی
وفادارم.