دلبران،دل میـبرند.اما،تـو جانم میـبرے
ناز را افزوده ، با نازت توانم میـبرے
سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود
تا ته قلب من و تا استخوانم میـبرے
میزنےچشمڪ نهانے،جان تـو! جان خودم!
با تڪان پلڪ خود تابےڪرانم میبرے
تاڪه میخواهم بگویم راز خود را ناگهان
دستهاے مهربان را بر لبانم میبرے
بگذار آدمها تا میتوانند " سنگ " باشند ؛
مهم این است که تو از نژاد "چشمه ای" ؛
پس جاری باش
و اجازه نده سنگ ها مانع حرکت تو شوند ؛
آنها را با نوازشهایت ذره ذره خرد کن
و از روی آنها با لبخند عبور کن...
تیغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار
هرچه میخواهی ببر اما نبر نان کسی
برسرخوان کسی خوردی اگرنان کسی
مشکن درعوض شکر،نمکدان کسی
دردیاری که درآن نیست کسی یارکسی
کاش یا رب که نیافتدبه کسی کارکسی
حضرت مولانا توی یکی از داستانهای مثنوی میگه که:
اگر دانه ای رو کاشتی به هیچکس راجع بهش نگو چون حتی اگه یه کلاغ جای اونو یاد بگیره ثمرهی کارتو از دست میدی چه برسه اینکه آدما ازش با خبر بشن
هر ایده، هدف، تفکر، برنامه ای تو ذهنتون هست تا زمان به ثمر نشستنش به کسی نگو👌