In a letter to her, he wrote:
“Although you chose to walk away from everything between us, when you come to my grave, I apologize for not being there anymore to love you again.”
شبها که میچرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که میپیچد مهی خونین
در کوچههای آبی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمان تنها
در ضربه های نبض میجوشد
احساس هستی، هستی بیمار…
درد را و توحش خاطرات را، کمکم مهار کند: "من میتوانم دوباره به اینجا بیایم، و میبینم که اینجا هم آرام میگیرد. من هم آرامترم. کمی گریه کردم. یادت افتادم. گذشت."
#معین_دهاز
اگر در جایی از شهر خاطرهای داری و این خاطره تو را دلتنگ و گریان میکند، اغلب بهترین کار نه فرار از آن، بلکه مراجعه به همان نقطه و تحمل درد و تماشا و گریه است: مواجهه با منبع درد! جایی که آخرین بار او را دیدی. جایی که اولین بار با او بودی. جایی که همیشه میرفتید.
وقتی پرهیز میکنی، چیزی را در آن نقطه تثبیت میکنی. رنج میمانَد. خاک بود، سنگ میشود. سپس آن مکان در تو میافتد. فعال میمانَد. اما دیدار با آنجا، میتواند آن مکان را رام کند.
روحمان در ناپاکی قلبها و بهتانها فروغ باخت و سرزمین کردارهای پلید و هتک حرمتها به حضور ناخواستهمان خوش آمد گفت.
و لابه لای سردرگمی ها و بیتکلیفیها و پوست اندازی های پیاپی، آنی که میگریخت تنها یکچیز بود؛ رویا.
آدمهایی که نسبت به شغل های رندومی که دارن یا کارهایی که در روز انجام میدن، از یه بُعد دیگه و فراتر از اونی که در نگاه و نظر عمومه ازش تعریف میکنن و سراغش میرن واقعا با استعداد و باهوشن. و همین به مراتب باعث پیشرفتشون میشه.
غم آدم باید چیزی باشه که با طیب خاطر و سینهٔ ستبر با خودش بگه: «هزار بسته مُسَکّن، فدای این غم بُرنا.» وگرنه که هر غمی غیر از اون، به سرگین سگ هم نمیارزه.
-اِی مَن