او تصمیم گرفت تا خودِ معمولیش را پرورش دهد.
نمیخواهد دیگر آدم ها او را فقط با "ترین" هایش به رسمیت بشناسند؛ از حالا خودِ معمولیش را به معرض نمایش میگذارد و به خود معمولیش عشق میورزد.
او، خودش را بجای همه کسانی که نداشت، در آغوش کشید، و بالاخره توانست در آینه به خودش لبخند بزند
پرسید میدونی «عشق» از کجا میاد؟
گفتم نه. از کجا؟
گفت یه گیاهی هست به اسم عَشَقه.
دور درخت میپیچه، درخت رو زیبا میکنه.
عشق از اسم این میاد.
حالا میدونی چی میشه؟
اونو قطعش میکنن.
گفتم چرا؟
گفت چون درخت رو خشک میکنه.
تو حاضری زیبا کنی، با اینکه بدونی ممکنه قطعت کنن؟