این روزا بیشتر از همیشه برخورد با انرژی منفیای ک تو وجود بعضی آدماست اذیتم میکنه و مودمو به هم میریزه؛ نمیدونم تسلط روی اعصابمو بیشتر کنم یا فاصلهم باهاشونو 😞
امروز بابام اومد رندوم بهم گفت بیا چندتا عکس بگیر ازم با گوشی خودم.نمیکرد از این کارا! باتعجب گفتم باشه.چندتا گرفتم و بعدش باهم داشتیم نگاه میکردیم عکسا رو؛ یهو گفت پیر شدما!
و گذاشت رفت!
ومن موندم مات و مبهوت! انگار ک سیلی خورده باشم ازفکرکردن ب اینکه واقعنی داره پیر میشه 🥲
از وقتی نت وصل شده نوتیفیکشن توییترم هاید شده
نه میشه دید کی فالوم کرده کی فیو زده کی کامنت گذاشته ...! هیچی نوتیفش برام نمیاد
چجوری میتونم اکیش کنم ؟!
اگه کسی بخواد باهاتون حرف بزنه، میزنه!
اگه دلش براتون تنگ شه، به دیدنتون میاد!
اگه شمارو بخواد، بدستتون میاره!
همه ی ما آدمیم و میدونیم وقتی چیزی رو بخوایم چقدر براش تلاش میکنیم!
اینها چیزایی نیستن که شرایط مانعشون بشه
بلکه بحث اراده و خواستن خودِ طرفه!
یاد بگیر گاهی آرام و متین تو چشمهای طرفت نگاه
کنی و بگویی: نه ! نمیروم، نه نمیخواهم، نمیکنم،
نمیخورم؛ نه گفتن موهبت بزرگیست که جهان را
امنتر میکند و روانت را آسودهتر.
نمیدونم چرا قبول کردم ببینمش ، شاید سر جنگ ، شرایط و احساساتم اجازه نداد بیرحم باشم و بگم نههه!
الان حدود دوماهی هست ک یکمی اوکی شدیم ولی هرگز جایگاه سابق رو پیش من نخواهد داشت ...
مثلا نمیخواستم یادآوری شه ...! 🙂
پایان
حتی نمیخوام یادآوری بشه برام کاراش😑
مامانش تو خونه سیگار پیدا کرده بود ، انداخته بود گردن برادر من ک مال اونه!
ب همکارش تو محل کارش گفته بود ک من با دوست پسر فرضیش (دوست پسر تداشت) بهش خیانت کردم !!
به یکی از دوستای مشترکمون گفته بود منو از استوریش هاید کنه ک /
۱
نبینم رفتن خونه اونا و شب موندن!! درواقع دوستی چندساله رو داشت میفروخت ب دوستی چندماهه!
یه ماه رفتم سفر خارج، سر اینکه چرا با خودم نبردمش فقط یبار پیام داد حالمو پرسید درطول سفر
یروز باهم نشستیم آبجو خوردیم ، یکم زیادی خورد، هرچی تو دلش بود ریخت بیرون و فهمیدم /
۲