داستان اینجوری بود که من زنگ زدم به دوستم حالشو بپرسم تعارف کردم گفتم اینجا نمیاید گفت ۶ ۷ ساعت باید رانندگی کنه پارتنرش خسته میشه، گفتم اینهمه بابات میبردت شمال رانندگی میکرد نمیگفتی خسته میشه😂 بعد همینو درجا به پارتنرش گفت و اونم گفت همین الان بریم :)
تو کافه یه مرد خارجی تنها نشسته بود هی میخواستیم ازش سیگار بگیریم ولی رومون نمیشد(به فارسی صحبت میکردیم)
آخر سر پاکت سیگارش که پر بود و فندکشو گذاشت رو میز رفت😭 بامزه ترین حرکتی که تا الان از یه اروپایی دیدم.
نوجوون بودم ناشناس یه پسر فوق درونگرای کلاس زبانمونو از اینجا پیدا کردم و مدتها باهم حرف میزدیم تا تمام زندگیشو فهمیدم و کرمم خوابید. آخر سرم فهمید کی ام. هنوز بهش فکر میکنم احساس شرم میکنم :))
اولین فیلمی که از کهریزک درومد فکر میکردیم پروژه خودشونه. فکر میکردیم اگر بچه های ما باشن که به به این راحتی بهمون نمیدنشون یا اصلا نمیذارن کسی بره فیلم بگیره! فکر میکردیم خودشون پخش کردن که مردمو بترسونن… هنوز عمق جنایت رو نمیدونستیم…💔