از فیلمهایی که قراره دیدهبشن، از اسامی که قراره بخونم، از روایت ها، از گریه مادرها، آخرین بغل عاشقها، از چهره کودکان، از غم از دست دادن دوستان، اعدام ها.
اعدام ها، اعدامهای بــیشمار.
از همهچیز میترسم و غمگینم.
در ماه گذشته دو نفر از دوستامون خودکشی کردن، آدمهایی جوان، فعال و باانگیزه، بعد سرکلاس استاد نشسته گِلهمند و شاکی که چرا انقدر دچار سستی و رخوت هستین!
دوست عزیز همینکه دارم روتین زندگیرو پیش میبرم و مثل ابلهها در این فضا میام دانشگاه ارشد میخونم خودش عَجَب کاریست!