تو اوج شلوغی و سروصدای ذهنم بودم و از درون داشتم منفجر میشدم، یهو همهجا ساکت شد. سایهای وحشتناک افتاد روی کوچههای ذهنم و صدایی آروم زمزمه کرد «به کیر هیچکس نیستی. یا باهاش کنار بیا، یا بمیر». حالا دیگه حتی یک پرنده هم پر نمیزنه تو ذهنم. فقط صدای گریهٔ بچهای از دور میاد.
درود بر جمعهای دخترونه، گرفتنِ فال تاروت و قهوه، چیتان پیتان کردن قبل بیرون رفتن، پپرونی و آبجو، آفتاب گرفتن لب ساحل، بستن موها با بیگودی و ماسک گذاشتن روی صورت و مشاوره دادن به همدیگه در صورتی که لاو لایف خودمون ریده است.