مجموعهی نامتوازنی از حماقتهای اگاهانهست که بیشتر تجربههای قابل به یاد آوردن و به یاد سپردن رو هویت میبخشه.
(وگرنه که اساساً در حکم منطق صعب «تهش که چی؟!»)
هنر به موقع نااميد شدن.
قصه پيدا كردن زيبايی در چيزهايی كه موندگار نيستن مثل شكوفههاى گيلاس كه زيباييشون در عمر كوتاهشونه، بوها و مزههايی كه فقط يكبار دلنشينن، مكانهايى كه براى يكبار آدم رو تسخير ميكنن و آدمهايی بازيگر يک فصل از زندگيمونن. در نهایت فقط میشه قدردان تجربهها بود.
امروز دکتر لطفی بهم گفت درس نخونم که درس خونده باشم؛ آروم بگیرم و بین این همه شور، اضطراب و تپندگی بیوقفه دنبال چی میگردم و قراره به چی دلخوش کنم. جواب سوالش پر واضح «خودم» بود.
The rarest chemistry is intellectual: when someone’s mind unfurls like an enchanted landscape, each conversation opening a new moonlit path you ache to wander.
گاهی آنچه تجربه میکنیم فقدان نیست؛ فرسودگی تصویریست که از خود ساخته بودیم. مأمنهای پیشین دیگر توان پناه دادن ندارند، آدمی در میان دو خویشتن میایستد؛ جایی که بازگشت ممکن نیست و هنوز شدن، میسر تعبیر نمیشود. فصل دیگر را باید با آنچه از خاکستر سر برمیآورد در دل بیپناهی ساخت.