بال بال میزد تا دردی که تجربه میکنه رو بهم بفهمونه ولی نمیتونست حرفش رو بزنه. من ولی بدون اینکه حرفی بزنه خودم میفهمیدم که گم شده. طوری که انگار همین هفتهی پیش رهاش کردن و گفتن ادامه بده.
چون خودم هم گم شدم.
زندگی روزمره بعد از فجایع اینچنینی خیلی بیشتر از یه بار تو ذهنم تعریف میشه.
به غذا خوردن، مسواک زدن، خوابیدن، خندیدن، هرکاری که روزانه انجام میدم چندین بار فکر میکنم. انگار انتظار دارم جهان متوقف شه به عزای عزیزی که ظالم جونش رو گرفته.
خیلی هم دوست دارم از کیفیت دوستیم باهاش بهش بگم، ولی انقدر دوستی واقعی و زلالیه، هردفعه میام توصیفش کنم فقط جملهی کاش میتونستم تا ابد باهات دوست بمونم میاد تو ذهنم.
دوستم خوابیده، در حین تماشا کردنش داشتم به این فکر میکردم که از دستاورهام تو سالی که گذشت دوستی نزدیکم با این زن بود.
در یه سطحی نجاتم داده تو زندگی، که نمیتونم تصور کنم اگه نبود چطور قرار بود ادامه بدم.
بعد از مدتها توییتر رو باز کردم، آخرین درفتهامو چک کردم و دیدم مربوط میشن به پارسال روز اعدام محمد مهدی کرمی و محمد حسینی.
با دیدنشون احساس کردم تو همون روزها جا موندم. یادمه اکثر مفاهیم تو همون روزها برام خالی از معنی شدن و دیگه بعدی وجود نداشت انگار. بعدشو یادم نمیاد واقعاً.
توییتر من رو به فراموشی سپرده.
درواقع من همهچیز رو به فراموشی سپردم، منتهی نمیتونم باور کنم که مقصر خودمم.
اونقدر فراموش میکنم تا از خودم فرسنگها فاصله بگیرم. اونوقت شاید به آرامش برسم.
@a_crimson_a ولی به نظر من دقیقاً خودشه. من به صورت کلی با حماسی بودن این شکل از شجاعت مخالفتی ندارم. ولی وضعیت وحشتناک اون شب در همهی ابعادی که میدونی، در کنار عجز و التماس مادر قبادلو رو حماسی نمیبینم. شکل بروز یا دلیل بروز همچین اتفاقاتی برای حماسی خوندن و یا صرفاً فاجعه دیدنشون مهمه.
این کثافتی که توشیم حماسی و شاعرانه و فلان نیست دوستان. اینکه ساعت سه صبح مردم بیچاره رفتن جونشون رو گرفتن کف دستشون جلوی زندان جمع شدن که دو نفرمون رو نکشن کثافته. فقط کثافته.
ما هنوز زندهایم و هنوز نتونستید زندگی رو برای ما خالی از معنا کنید. وقتی محمد مهدی کرمی رو با اعتصاب غذا کشتید یعنی ما هنوز زندهایم.
تا زندهایم پارهتون میکنیم.