عاشق مشتری ثابت بودنم؛
عاشق اینکه وارد یه کافه یا آرایشگاه میشم کارمندها با یه لبخند آشنا نگام میکنن،
یا بعد یه مدت نبودن، با اومدنم «مشتاق دیدار» اولین جملهایه که بعد سلام میشنوم،
عاشق اینم که میدونن کجا میشینم یا کارم چیه یا سفارش چی میدم.
من عاشق مشتری ثابت بودنم.
بعضیها خیلی بیصدا کشته شدن. عکسهای قشنگ نداشتن. از شهرهای دور و محروم بودن. دوست یا حتی خانوادهای نداشتن که خاطراتشون رو زنده نگه داره. شاید حتی یه گوشی درست حسابی نداشتن که فیلم بگیرن یا زندگی هیچوقت تو موقعیت خاصی قرارشون نداده که بخوان ثبتش کنن.
یعنی سال آینده که راهی کربلا میشوید تا برای تنهایی حسین عزاداری کنید حین عبور از ایلام با دیدن چشمهای مردم آنجا شرم نخواهید کرد؟
مردمانی بسیار تنها که با دستانِ خالی از هر چیزی به رگبار بسته شدند.