آستانه تحملم برای هر نوعی از جدایی تموم شده. مدام باید با رابطه، شغل، عادت و هرکوفتی که بهش خو میگیری وداع کنی، آرامشی هم درکار نیست، دوباره سریع وداع بعدی سر میرسه.
حسی که دارم غمه، اولین و پررنگ ترین حس این روزام "غم" هست، برای خانوادم، برای آدم ها، برای دیدن بی سوادی ها، برای رویا فروشی ها، برای سفره های تنگ تر یا حتی جمع شده ی این روزا، برای کارگر های روزمزد، برای کسایی که کسب و کار اینترنتی داشتند، برای ۳ ماه کشته شدن ها، برای ایران
جدی هربار که میرم حموم با خودم فکر میکنم شاید آخرین باری باشه که میتونم از حمام و آب گرم استفاده کنم. همچنین وقتی توی تختم میخوابم، غذا میخورم، دوستامو میبینم، توی تهران تردد میکنم، با خانوادهم حرف میزنم، از چیزی که خوشم میاد عکس میگیرم، به گلدونام آب میدم،لبخند میزنم.