🔴🔴🔴 عامل مرگهای مشکوک پس از آزادی زندانیان سیاسی در ایران، مسمومیت شدید با پتاسیم (هایپرکالمی کشنده) است.
کلرید پتاسیم (KCl) تزریقشده به ورید، سطح پتاسیم خون را به سرعت به بالای ۷–۱۰ میلیمول در لیتر میرساند. این شوک الکترولیتی غشای سلولهای قلبی را نابود میکند، ریتم قلب را به آریتمی مرگبار (فیبریلاسیون بطنی یا آسیستول) میکشاند و قلب را در عرض چند دقیقه تا چند ساعت متوقف میکند (بدون خونریزی، بدون زخم، بدون رد واضح).
این روش دقیقاً همان چیزی است که در پروتکلهای اعدام قانونی (lethal injection) به عنوان داروی نهایی استفاده میشود: قلب سالم را خاموش میکند و مرگ را شبیه سکته طبیعی جلوه میدهد.
رژیم با تزریق قبل از آزادی، آمار مرگ در زندان را پایین نگه میدارد و جنایت را به «خودکشی» یا «حمله قلبی» نسبت میدهد.
این نه تصادف است و نه اشتباه پزشکی بلکه قتل عمد سیستماتیک با سمی ارزان، در دسترس و تقریباً غیرقابل اثبات است.
رژیمی که با علم پزشکی مردم خودش را اینطور میکشد، شایسته نفرت ابدی و پاسخگویی فوری است.
#IranMassacre
حالا تازه دارد یاد میگیرد که زندگی فقط گذران روزها نیست
زندگی یعنی خودت را پیدا کنی،
برای خودت وقت بگذاری،
و از هر لحظهاش چیزی بسازی که ارزش نگاه کردن داشته باشد
مثل همان عکسی که بالاخره از خودش گرفت
قشنگ، ساده، واقعی.
آن روز اما همهچیز تغییر کرد..
تصمیم گرفت خوشحال باشد، نه برای کسی، نه برای تأیید گرفتن! برای خودش:)
تصمیم گرفت از زندگی لذت ببرد،
از چیزهای کوچک، از لحظههای کوتاه، از آینهای که بعد از مدتها به آن لبخند زد...
تصمیم گرفت دوباره واقعی بخندد، عمیق، از ته دل...
آن روز اما همهچیز تغییر کرد..
تصمیم گرفت خوشحال باشد، نه برای کسی، نه برای تأیید گرفتن! برای خودش:)
تصمیم گرفت از زندگی لذت ببرد،
از چیزهای کوچک، از لحظههای کوتاه، از آینهای که بعد از مدتها به آن لبخند زد...
تصمیم گرفت دوباره واقعی بخندد، عمیق، از ته دل...
فهمید مدتهاست زندگی را زندگی نکرده،
فقط گذرانده..
درگیر آدمهایی شده بود که بود و نبودنشان هیچ فرقی نداشت،
درگیر کارهایی شده بود که روحش را خستهتر میکردند،
و عجیبتر از همه
حتی یک عکس خوب از خودش نداشت!
عکسی که نگاهش کند و بگوید:
این منم، همینی که هستم، کافیام...
فهمید مدتهاست زندگی را زندگی نکرده،
فقط گذرانده..
درگیر آدمهایی شده بود که بود و نبودنشان هیچ فرقی نداشت،
درگیر کارهایی شده بود که روحش را خستهتر میکردند،
و عجیبتر از همه
حتی یک عکس خوب از خودش نداشت!
عکسی که نگاهش کند و بگوید:
این منم، همینی که هستم، کافیام...
وسط همان شلوغی بیمعنا فهمید دیگر هیچچیز برایش مهم نیست جز خودش
نه از سر خودخواهی، از سر خستگی!
از بس که برای همه دویده بود، از بس خودش را خرج آدمهایی کرده بود که هیچکدام ارزش نداشتند، دید مدتهاست واقعی نخندیده، فقط نقش یک آدم شاد را بازی کرده ،
اما ته دلش ساکت مانده بود...
وسط همان شلوغی بیمعنا فهمید دیگر هیچچیز برایش مهم نیست جز خودش
نه از سر خودخواهی، از سر خستگی!
از بس که برای همه دویده بود، از بس خودش را خرج آدمهایی کرده بود که هیچکدام ارزش نداشتند، دید مدتهاست واقعی نخندیده، فقط نقش یک آدم شاد را بازی کرده ،
اما ته دلش ساکت مانده بود...