نوشته بود چیزی نیست که با گذشت زمان و چمیدانم گریه و حتی مرگ از یاد برود
حتی اگر از استخوانهایم ذرهای در باد بماند، نام شما را فریاد خواهد زد.
حقیقتا که همینه
خونایی که چکیده ما یادمون نمیره
احساس بيهودگی مىكردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم مىخورد. نه من قرار بود به جايى برسم نه كل دنيا. همهمان فقط ول میگشتيم و منتظر مرگ بوديم. در اين فاصله هم كارهاى كوچکی میكرديم تا فضاهاى خالى را پُر كنيم.