بعد از اون پشتمو نگاه نکردم و رفتم
اما چند لحظه بعد که اومدم یواشکی نگاه کنم رفته بودن یکم با نوشتن اینا بدنم لرزید و با خودم گفتم اونایی که میرن تو دله خطر قید مسئولیتی که در قبال عزیزاشونو دارن میزنن
لطفا این روزا مراقب باشین در مقابل کاراتون
#مهسا_امینی#زن_زندگی_ازادی
امروز داشتم مثل همیشه از مدرسه برمیگشتم خونه که دقیقا جای پارک پشت خونمون ی عالمه یگان ویژه اومدن
منم مثل همیشه مقنعه سرم نبودش و با موهای افشونی که از زیره کش در اومده بود فارغ همه چی داشتم راهمو میرفتم
که ی دفعه اینا وارد اون کوچه پشتش شدن
سعی کردم ترسی از خودم نشون ندم
و با قدم های محکم و چشم های گستاخانه نگاه کنم به خودشون و راهی که داشتم میرفتم که شروع کردن به اومدن سمتم با ویراژ دادن بعدش ی نفرشون گفت این بی صاحابو سرت کن من با سکوت و ادامه دادن به راهم سعی کردم برم و شانس اوردم که یکیشون اون کسی که بهم گیر داده بودو بیخیالش کرد
زندگی اون کاغذیه که میذارن جلوت میگن شروع کن
تو نپرس چی
تو بنویس، بکش
از دو دوتا چهارتا تا کشیدن خورشید سیاه
ولی هیچ وقت مچالش نکن
اخرین روزه باقی مونده از عمرت با لذت بهش نگاه کن میبینی چقدر این کاغذ نوشته خاص خودشو داشته و تو چقدر بهش افتخار میکنی با خوبی و بدیش:)))