یهو یادم اومد هشت سال پیش رفته بودم استخر و فندک زیر نور خورشید مونده بود تا رفتم بردارم ترکید، هیو یه پسره کوچولو اومد جلو گفت خوبید ؟ چسب زخم اورد داد بهم بزارم رو دستم، مهربونیا یادم میمونه
سلام به اروپایی ها. من کولر نصب کردم.
تو پارکینگم.
برای سگ هام.
تازه حتی جنوب هم نیستم.
سگ های من بهتر از شما زندگی میکنن.
اهمیتی که من به سگ هام میدم دولتتون به شما نمیده :)
۱. رازِ اول؛ فیبوناچی یعنی «قانونِ بقایِ حافظه در لایهٔ ماده»
در مدارس میگویند فیبوناچی یعنی هر عدد از جمع با عددِ قبلیاش ساخته میشه. اما رازِ اسوتِریک و سنگینش اینه:
این کُد، تنها الگوریتمِ رندر شدنِ فرم در بعدِ سوم است! در هندسهٔ خلقت، برای اینکه یک فرمِ مادی (مثل صدف،
یه پیژامه و تاپ ستش خریدم ،، صبح از خواب پا شدم برم سمت دستشویی که یهو توی اینه خودمو دیدم، موهای کوتاه ژولیده با لباس جدیده خیلی با مزه شده بود، قربون خودم یه دور رفتم و عمیق غرق خودم شدم
امروز از سوپرمارکت ایرانی پفک چیتوز خریدم، کولرو روشن کردم رو فرش دراز کشیدم نور خورشید مستقیم روی پیژامه ی راحتیم بود و یه لحظه همه چی رنگ شادی گرفته بود…
امرو یه جوره دیگه ای از تنهایی رو لمس کردم… سخت تر… نشستم وسایل خونه رو تشبیه کردم به ادما،، به نظرم برنج تاکسیک ترین غذا میشد اگه میتونست حرف بزنه… هیچی از بدیاش نمیگفت فقط از خوبیاش میگفت تا دوست داشتنی باشه مثلا یخچال مرد بود…