+ خیلی طول کشید تا توانستم از تنهایی ام لذت ببرم، کار خاصی هم نمیکنم، مثلا چای میخورم یا فیلم میبینم یا به گلدان هایم آب میدهم، قبلا برای لذت بردن از همه ی این ها باید کسی کنارم میبود، کسی مرا میدید. (میخندد)
- چگونه این اتفاق افتاد؟!
+ پس از زخم های پی در پی.
متاسفانه به هيچ عنوان هيچ حرفى در هيچ ابعادى با هيچ موجود زندهاى در هیچ جايى ندارم دیگه كه بزنم. فقط میتونم بشينم يه گوشه سكوت كنم، نفس بكشم، چايى بخورم و مغزم رو با فكر كردن بيش از حد داغون كنم...